علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست
واماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست
۱آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزد
با لذت آهی هست بی لذت آهی نیست
۲هر چند که عشق او آوارهٔ راهی کرد
داغی که جگر سوزد در سینهٔ ماهی نیست
۳من چشم نه بردارم از روی نگارینش
آن مست تغافل را توفیق نگاهی نیست
۴اقبال قبا پوشد در کار جهان کوشد
دریاب که درویشی با دلق و کلاهی نیست
۵