ماهی بچهای شوخ به شاهین بچهای گفت
این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست
۱دارای نهنگان خروشندهتر از میغ
در سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست
۲با سیل گرانسنگ زمینگیر و سبکخیز
با گوهر تابنده و با لولوی لالاست
۳بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرش
بالای سر ماست، ته پاست، همه جاست
۴هر لحظه جوان است و روان است و دوان است
از گردش ایام نه افزون شد و نی کاست
۵ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروخت
شاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست
۶زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیست
صحراست که دریاست ته بال و پر ماست
۷بگذر ز سر آب و به پهنای هوا ساز
این نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست
۸