یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت
شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت
۱وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد
از سوز حیاتست که کارش همه زر شد
۳پروانهٔ بیتاب که هر سو تک و پو کرد
بر شمع چنان سوخت که خود را همه او کرد
۵یا اخترکی ماه مبینی به کمینی
نزدیک تر آمد بتماشای زمینی
۷یا ماه تنک ضو که بیک جلوه تمام است
ماهی که برو منت خورشید حرام است
۹ای کرمک شب تاب سراپای تو نور است
پرواز تو یک سلسلهٔ غیب و حضور است
۱۱در تیره شبان مشعل مرغان شب استی
آن سوز چه سوز است که در تاب و تب استی
۱۳مائیم که مانند تو از خاک دمیدیم
دیدیم تپیدیم ، ندیدیم تپیدیم
۱۵گویم سخن پخته و پرورده و ته دار
از منزل گم گشته مگو پای بره دار
۱۷