بنگر که جوی آب چه مستانه میرود
مانند کهکشان بگریبان مرغزار
۱در خواب ناز بود به گهوارهٔ سحاب
وا کرد چشم شوق به آغوش کوهسار
۲از سنگریزه نغمه گشاید خرام او
سیمای او چو آینه بیرنگ و بی غبار
۳زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود
۴در راه او بهار پریخانه آفرید
نرگس دمید و لاله دمید و سمن دمید
۵گل عشوه داد و گفت یکی پیش ما بایست
خندید غنچه و سر دامان او کشید
۶نا آشنای جلوه فروشان سبز پوش
صحرا برید و سینهٔ کوه و کمر درید
۷زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود
۸صد جوی دشت و مرغ و کهستان و باغ و راغ
گفتند ای بسیط زمین با تو سازگار
۹ما را که راه از تنک آبی نبرده ایم
از دستبرد ریگ بیابان نگاه دار
۱۰وا کرده سینه را به هوا های شرق و غرب
در بر گرفته همسفران زبون و زار
۱۱زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
با صد هزار گوهر یکدانه میرود
۱۲دریای پر خروش ز بند و شکن گذشت
از تنگنای وادی و کوه و دمن گذشت
۱۳یکسان چو سیل کرده نشیب و فراز را
از کاخ شاه و باره ه کشت و چمن گذشت
۱۴بیتاب و تند و تیز و جگر سوز و بیقرار
در هر زمان به تازه رسید از کهن گذشت
۱۵زی بحر بیکرانه چه مستانه میرود
در خود یگانه از همه بیگانه میرود
۱۶