دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ
شوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود
۱گفت این نیست کلیسا که بیابی در وی
صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود
۲این خرابات فرنگ است و ز تأثیر میش
آنچه مذموم شمارند ، نماید محمود
۳نیک و بد را به ترازوی دگر سنجیدیم
چشمه ئی داشت ترازوی نصاری و یهود
۴خوب ، زشت است اگر پنجهٔ گیرات شکست
زشت ، خوب است اگر تاب و توان تو فزود
۵تو اگر در نگری جز به ریا نیست حیات
هر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود
۶دعوی صدق و صفا پردهٔ ناموس ریاست
پیر ما گفت مس از سیم بباید اندود
۷فاش گفتم بتو اسرار نهانخانهٔ زیست
به کسی باز مگو تا که بیابی مقصود
۸