بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
۱چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
۲زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
ایکه در قافله ئی بی همه شو با همه رو
۳تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
۴آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
۵از تنک جامی ما میکده رسوا گردید
شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو
۶