سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید
جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید
۱سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر
وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید
۲کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام
هر که در ورطهٔ «لا» ماند به «الا‘ نرسید
۳ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی
در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید
۴از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ
جگر بحر شکافید و به سینا نرسید
۵عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت
شرر ماست که برجست و به پروانه رسید
۶