هنگامه را که بست درین دیر دیر پای
زناریان او همه نالنده همچو نای
۱در ’بنگه فقیر و به کاشانهٔ امیر
غمها که پشت را به جوانی کند دو تای
۲درمان کجا که درد بدرمان فزون شود
دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای
۳بی زور سیل کشتی آدم نمی رود
هر دل هزار عربده دارد به ناخدای
۴از من حکایت سفر زندگی مپرس
در ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای
۵آمیختم نفس به نسیم سحر گهی
گشتم درین چمن به گلان نانهاده پای
۶از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کوی
کردم بچشم ماه تماشای این سرای
۷