یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت
ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار
۱گستاخ می سرائی و بیباک میروی
هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار
۲شایان دودمان کهستانیان نئی
خود را مگوی دخترک ابر کوهسار
۳گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک
راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار
۴گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی
بر خویشتن مناز و نهال منی مکار
۵من میروم که در خور این دودمان نیم
تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار
۶