جانم در آویخت با روزگاران
جوی است نالان در کوهساران
۱پیدا ستیزد پنهان ستیزد
ناپایداری با پایداران
۲این کوه و صحرا این دشت و دریا
نی راز داران نی غمگساران
۳بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق
این جویباران این آبشاران
۴فریاد بی سوز فریاد بی سوز
بانگ هزاران در شاخساران
۵داغی که سوزد در سینهٔ من
آن داغ کم سوخت در لاله زاران
۶محفل ندارد ساقی ندارد
تلخی که سازد با بیقراران
۷