به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
۱چه دلی که محنت او ز نفس شماری او
که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را
۲بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی
بکناره برفکندی در آبدار خود را
۳مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی
که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را
۴خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت
که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را
۵