کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
۱چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش
ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
۲دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی
به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
۳می عشق و مستی او نرود برون ز خونم
که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
۴تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی
دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را
۵بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید
چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را
۶