دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت
نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت
۱زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین
سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت
۲خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود
سخن مثال گهر بر کشید و آسان گفت
۳خراب لذت آنم که چون شناخت مرا
عتاب زیر لبی کرد و خانه ویران گفت
۴غمین مشو که جهان راز خود برون ندهد
که آنچه گل نتوانست مرغ نالان گفت
۵پیام شوق که من بی حجاب می گویم
به لاله قطره شبنم رسید و پنهان گفت
۶اگر سخن همه شوریده گفته ام چه عجب
که هر که گفت ز گیسوی او پریشان گفت
۷