جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد
ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد
۱شبی که گور غریبان نشیمن است او را
مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد
۲دلی که تاب و تب لایزال می طلبد
کرا خبر که شود برق یا شرر گردد
۳نگاه شوق و خیال بلند و ذوق وجود
مترس ازین که همه خاک رهگذر گردد
۴چنان بزی که اگر مرگ ماست مرگ دوام
خدا ز کردهٔ خود شرمسار تر گردد
۵