جانا چه شود گر تو درِ مِهر گشایی
وز در به در آیی و چو جانم به بر آیی
۱دانی چه گذشتست و زِ ما حال نپرسی
وز هیچ دَری هیچ دَرِ ما نگشایی
۲تایی برِ ما ، ور گذرد عمری و آیی
ننشسته به پا خیزی و چون عمر نپایی
۳دو بیت ز خاقانیِ شروانی خوانَم
استادِ سخن رانی و ممدوح سِتایی
۴«هیچ افتدت امشب که برافتادگیِ من
رحم آری و در کاهِشِ جانم نَفَزایی»
۵«یا بر شِکَرِ خویش مرا داری مهمان
یا بر جگرِ ریش بمهمانِ من آیی»
۶بدخو نبُدی ، تا که بیاموختت این خو
یا تا چه خطا دیدی ای تُرکِ خطایی
۷همواره پسِ یکدیگر آیند مه و مهر
ای ماه ندانم که تو بی مهر چرایی
۸با هیچ کَسَت می نبُوَد مهر و وفا یا
با هر که ترا خواهد بی مهر و وفایی
۹اوّل که بِنَنمائی با ما تو رُخِ مهر
صد قِصّه به دل گیری ور زان که نمایی
۱۰خواهی که دلِ من بربایی و ندانی
کاین دل نه دلی باشد کو را بربایی
۱۱من دل به هوای میر دادستم از اول
«هرکس به هوایی شد و سعدی به هوایی»
۱۲چرخِ عظمت میر نظام آن که نگردد
الّا که به کامِ دل او چرخِ رَحایی
۱۳فرخنده خداوندا از ناخوشیِ تو
شد پیر فلک ، کرد همی پشت دوتایی
۱۴یک شهر رها گشت ز بندِ تعب و رنج
کامروز ز بندِ تعب و رنج رهایی
۱۵از ضعف رهانید دعایِ ضُعَفایت
زان روی که تو پشت و پناهِ ضعفایی
۱۶در لیل و نهارت فقرا جمله دعاگو
زیرا که تو ملجاء و مَلاذِ فقرایی
۱۷کس را نبُدی یَد که نرفتی به سویِ حقّ
کس را نبُدی لب که نکردیت دعایی
۱۸ایزد به تو در عالم دردی نپسندد
زیرا که به دردِ همه عالم تو دوایی
۱۹دادارِ جهان رنج و بلا از تو کند دفع
کز خلقِ جهان دافعِ رنجی و بلایی
۲۰حیف است که رانم به زبان نامِ عدویت
هر کس که ترا دوست بود باد فدایی
۲۱دافع بُوَدت حق ضرر از خاکی و بادی
نافع بُوَدت آن چه بود ناری و مایی
۲۲ار شاخهای افسرده شود باک نباشد
بیخی تو ، که میباید سر سبز بپایی
۲۳پیوسته بر افراخته باشی و تن آسا
کاندر صف دولت تو فرازنده لِوایی
۲۴همواره به جا باشی و هرگز بِنَیُفتی
کاندر کفِ مُلکَت تو بَرازنده عصایی
۲۵تا ارض و سما باشد باشیّ و مصون باد
جان و تنت از آفتِ ارضیّ و سَمایی
۲۶یک رأیِ تو دو مملکت آسوده نمودی
فرخنده چنین رای و چنین صاحب رایی
۲۷دشتی که وزد رایحۀ قهرِ تو آن جا
تا حشر مرویاد در آن مهر گیایی
۲۸قارن به تو شمشیر دهد چون تو بجنگی
بهمن سپر اندازد چون تو به وَغایی
۲۹در رزم چو کوشش کنی و بزم چو بخشش
چون قهرِ خدا باشی و چون بحرِ عطایی
۳۰یک نثرِ تو بهتر ز مقاماتِ حمیدی
یک نظمِ تو خوشتر ز غزل هایِ سنایی
۳۱این بیت ز صدر الشعّرایِ پدر خویش
آرم به مدیحِ تو در این چامه گُوایی
۳۲«بر حاشیۀ مائدۀ فضلِ تو باشد
کشکولِ گدایی به کفِ شیخ بَهایی»
۳۳صدرا و وزیرا و بلند اختر میرا
صَدر الوُزَرایی و امیرُ الأُمَرایی
۳۴فَخرالشُعَرا خواندی در عیدِ عزیزم
دیدی چو کرا داعیۀ مَدح سُرایی
۳۵چونان که نکردستم از بی لقبی عار
فخری نکنم نیز به فَخرُ الشّعرایی
۳۶خود عار بُوَد ، لیکِن فخرست و مُباهات
ممدوح تو چون باشی ، ممدوح ستایی
۳۷نز با لقبی بوی و بَهایَم بفزودی
نز بی لقبی کاست ز من بوی و بهایی
۳۸فخر من از آنست که همچون تو امیری
نامم به زبان آری و گویی که مَرایی
۳۹از شاعری و شعر بَری باشم و خواهم
در سلکِ ادیبان لقبم لطف نمایی
۴۰از تربیتت هست به من ، گر به ادیبان
فضل و هنری باید و ذوقی و ذُکایی
۴۱شِعرم همه چون شعرِ بُتان چِگِل و چین
نثرم همه چون خطِّ نکویانِ خَتایی
۴۲بس سُخره نمایم من و بس ضِحکه زنم من
گر صرف مُبَرَّد بُوَد و نحوِ کِسایی
۴۳ایدون که مرا تربیت از شاه بیفزود
شاید که تو هم تربیتِ من بفزایی
۴۴گر ساعدِ مُلکِ شه اینجا بُدی امروز
تصدیق مرا کردی از پاک دَهایی
۴۵ای ساعدِ مُلک ای که تو از فرّخ حالی
بر ساعدِ مُلک اندر فرخنده همایی
۴۶اعیادِ گذشته که مدیح عرضه نمودم
اینجا بُدی امروز ندانم به کجایی
۴۷صد حیف که امروز جدا بینمت از میر
ای کاش نبودی ، به جهان نامِ جدایی
۴۸نی نی نه جدایی که تو اندر دل اویی
اندر دل او باشی و در دیده نیایی
۴۹از بسکه ترا دیده و دل خواهد و جوید
بر هر که نماییم نظر چون تو نمایی
۵۰اندر برِ میر ارچه بُوَد خالی جایت
اندر دلِ او خالی نبوَد ز تو جایی
۵۱فرخنده دلِ میر یکی خانۀ آنست
کو را به خدا می رسدی خانه خدایی
۵۲شاید اگر از فخر بنازی و ببالی
در خانۀ اُنسی تو و همرازِ خدایی
۵۳هم مجلسِ عقلی تو و هم صحبتِ عشقی
همخوابۀ صدقی تو و همدوشِ صفایی
۵۴در کعبۀ مقصود خود اکنون به طَوافی
در مروۀ آمال خود ایدون به صفایی
۵۵کارِ دو جهان سامان زین دل بپذیرفت
زنگِ تعب از این دل یا رب بِزُدایی
۵۶ای راد امیری که به گاهِ کرم و جود
آمد به دَرَت حاتمِ طائی به گدایی
۵۷بر خِلعتِ شاهی پیِ تبریک سُرایم
فرخنده و فّرخ بُوَدَت خِلعتِ شایی
۵۸زین پیش که بودی به امیران و وزیران
اندر سفر و غیرِ سفر مدح سُرایی
۵۹از بهرِ ستودنشان بود و ز پیِ مدح
دادندی اگر سیم و زر و برگ و نوایی
۶۰تو از پیِ مدحِ خود بر من ندهی زر
خواهی که همه مَکرُمت و جود نمایی
۶۱ناچار بُوَد طبع تو از بخشش زان روی
هر لحظه به یک واسطه و عذر برآیی
۶۲قدر تو و شأن تو فزونتر بود از این
کز مدح بیفزایی و از هجو بِکایی
۶۳من در خورِ فضلِ خود مدحِ تو سُرایم
اما نه بدان سان که بباییّ و بشایی
۶۴فرخنده امیرا پیِ این نیک قصیده
خواهم که کنم نیز یکی خوب دعایی
۶۵چون وعدۀ مهدی خان عمر تو مطوّل
چون آرزویم دولتِ تو باد بقایی
۶۶کان وعده نپندارم هرگز به سر آید
وین آرزویِ من مپذیراد فنایی
۶۷استاد منوچهری خوش گفت بدین وزن
«ای تُرکِ من امروز نگویی به کجایی؟»
۶۸