روزگار آسوده دارد، مردم آزاده را
زحمتِ سِندان نمیآید درِ بگشاده را
۱از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق؟
چون کنم دور از خود این همزادهٔ آزاده را
۲خوش نمیآید به گوشم جز حدیثِ کودکان
اصلاً اندر قلب، تأثیریست حرفِ ساده را
۳من سر از بهرِ نثارِ مقدمت دارم به دوش
چند پنهان سازم امرِ پیشِ پا افتاده را
۴ای که امشب بادهای با ساده خوردی در وُثاق
نوشِ جانت باد! من بیساده خوردم باده را
۵خان و مان بر دوش خواهی شد تو هم آخِر چو ما
رو خبر کن از من آن اسبابِ عیش آماده را
۶هر چه خواهد چرخ با من کج بتابد، گو «بتاب»
من هم اینجا دارم آخِر، آیتاللّهزاده را
۷