قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او را
یادش آن گُل که نه از کف ببَرَد باد او را
۱ملَکی بود قمر پیشِ خداوند عزیز
مرتعی بود فلک خرّم و آزاد او را
۲چون خدا خلقِ جهان کرد به این طرز و مثال
دقّتی کرد و پسندیده نیفتاد او را
۳دید چیزی که به دل چنگ زند در وی نیست
لاجرم دل ز قمر کند و فرستاد او را
۴حُسن هم داد خدا بر وی ، حُسنِ عَجَبی
گر چه بس بود همان حُسنِ خداداد او را
۵جمله اَطوارِ نِکوهیده از او باز گرفت
هر چه اخلاقِ نکو بود و به جا، داد او را
۶گر به شمشاد و به سوسن گذرد اندر باغ
بپرستند همه سوسن و شمشاد او را
۷بلبل از رشکِ صدایِ او گلو پاره کند
ورنه بهر چه بُوَد این همه فریاد او را؟
۸