طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذرد
آبِ حیوان بکُشَد نیز، چو از سر گذرد
۱من ازین زندگیِ یکنَهَج آزرده شدم
قند اگر هست نخواهم که مکرّر گذرد
۲گر همه دیدنِ یک سلسله مکروهات است
کاش این عمرِ گرانمایه سبکتر گذرد
۳تو از این خلعتِ هستی چه تفاخر داری؟
این لباسی است که بر پیکرِ هر خر گذرد
۴آه از آن روز که بی کسبِ هنر شام شود
وای از آن شام که بی مطرب و ساغر گذرد
۵لحظهای بیش نبود آنچه ز عمرِ تو گذشت
وآنچه باقیست به یک لحظهٔ دیگر گذرد
۶آن همه شوکت و ناموسِ شهان آخِرِ کار
چند سطریست که بر صفحهٔ دفتر گذرد
۷عاقبت در دو سه خط جمع شود از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد
۸ای وطن! زین همه ابنایِ تو کس یافت نشد
که به راهِ تو نگویم ز سر، از زر گذرد
۹نه شریفالعلما بگذرد از سیمِ سفید
نه رئیسالوزرا از زرِ احمر گذرد
۱۰گر به محشر هم از این جنس دوپا در کارند
وای از آن طرز مظالم که به محشر گذرد
۱۱ور یکی زان همه عمّال بُوَد ایرانی
گلهها بینِ خداوند و پیمبر گذرد
۱۲این همه نقش که بر صحنۀ گیتی پیداست
سینماییست که از دیدهٔ اختر گذرد
۱۳عَنقریب است که از عشقِ تو چون پیراهن
سینه را چاک کند ایرج و از سر گذرد
۱۴