نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمد
که «خیز و جان و دل آماده کن، امیر آمد»
۱امیرِ مملکتِ حُسن با چنان حشمت
چه خواب دید که سر وقتِ این فقیر آمد؟
۲چو دید از غمِ هجرانش سخت دلگیرم
به دلنوازیِ این پیرِ گوشه گیر آمد
۳نمانده بود مرا طاقتِ جدایی او
به موقع آمد و نیک آمد و هُژیر آمد
۴نکرده جنگ، اسیرم نموده بود به خویش
کنون به سرکشیِ موقفِ اسیر آمد
۵شکایتِ شبِ هجران به او نباید کرد
که خود ز دردِ دلِ عاشقان خبیر آمد
۶چه زور بود که بر پیکرِ علیل رسید
چه نور بود که در دیدۀ ضریر آمد
۷کنون که آمده تا نصف شب نگاهش دار
ز دست زود مده دامنش که دیر آمد
۸