این شنیدم که چوکابینۀ مستوفی رفت
فرصت افتاد به کف مَردُمِ فرصتجو را
۱از وطن خواهان یک عدّه به هم جمع شدند
عرضه کردند شهنشاهِ فلک نیرو را
۲کاندر این مُلک رئیس الوزرایی باید
که به اِعجاز کند سُخرۀ خود جادو را
۳کاردانی که به تدبیرِ خرد حلّ سازد
این همه مشکلِ خَم در خمِ تو در تو را
۴پهلوان مردی فَعّال و زَبَردست و قوی
که ببندد دهن و باز کند بازو را
۵تیزهوشی که رهانَد وطن از بندِ بلا
آن چنان سهل که از ماست کَشد کَس مو را
۶شاه فرمود: من اقدام به کاری نکنم
تا نَسنجَم همه خوب و بد و زیر و رو را
۷فکر باید، که رئیس الوزرا نتوان کرد
!هر خرِ بی خردِ با طمع پُررو را
۸مُهلتی بایَد کاندیشم و زان پس بکنم
انتخابی که ببندد دهنِ بدگو را
۹همه گشتند از این عزمِ همایون خُرسند
همه گفتند: مَلِک زنده بماند، هورا
۱۰بعدِ یک هَفته مَلِک داد به آنان پیغام
که نکو جُستم بر دردِ شما دارو را
۱۱پس از اندیشه مرا رای به صَمصام افتاد
!از همه خلق پسندیدم این هالو را
۱۲فکرِ خود کردم و کَردَمش رئیس الوزرا
همه بِستایید این مُنتَخَبِ نیکو را
۱۳خلق رفتند در اندیشه و حَیران ماندند
که از این کرده چه مقصود بُوَد یارو را
۱۴یکی از جمع بپرسید ز گوینده، که شاه
!فکر هم کرد و رئیس الوُزَرا کرد او را؟
۱۵