میم سپاسی کجاست تا که نگوید
عارف بیچاره دادخواه ندارد
۱میم سپاسی اگر قدم نهد پیش
جیم اساسی دگر پناه ندارد
۲هر که نگوید که عارف آدم خوبی است
عامی محض است و اشتباه ندارد
۳روز قیامت شود به صورت خرچنگ
هر که ز عارف ادب نگاه ندارد
۴آینه باشد وجود حضرت عارف
غصّه چرا می خوری که آه ندارد
۵کیست در ایران که هرچه دارد از او نیست
یاوه چه گویی که مال و جاه ندارد
۶او مَلِکی باشد از ملایک عَرشی
هیچ ملک مرتع و سپاه ندارد
۷مولَوی او رَسَد ز عالم لاهوت
جامه مَدَر گر به سر کلاه ندارد
۸رو تو شبی در تاتر او که ببینی
هیچ شهی این قدر سپاه ندارد
۹آن همه کز بهر او زنند کِسان دست
آن همه مس زن خُسوف ماه ندارد
۱۰مجلس حالش ندیدهای که ببینی
هیچ کس این مایه دستگاه ندارد
۱۱آن قدر او را بود علاقه به ایران
هیچ حشیشی به خانقاه ندارد
۱۲تا که روان دیده اشک مام وطن را
خندۀ شیرین و قاه قاه ندارد
۱۳تهمت محض است بچّه بازیِ عارف
بنده قسم می خورم که باه ندارد
۱۴بهر تماشای خلقت است که گاهی
بچّه به گیر آورد که شاه ندارد
۱۵گاه به گاه او کند به روی نکو میل
کیست که این میل گاه گاه ندارد
۱۶عارف ما هر چه هست و نیست همین است
هیچ در او مکر وسوسه راه ندارد
۱۷با همه تندی و زود رنجی عارف
ربط به آن آب زیرِ کاه ندارد
۱۸آدم بی عیب کو؟ تو هیچ شنیدی
باغ که گُل دارد و گیاه ندارد
۱۹در دل من هیچ جز محبت او نیست
حیف که این مدعا گُواه ندارد
۲۰آه که من ره نیافتم به دل او
من چه کنم این خرابه راه ندارد
۲۱هر که سعایت کند میان من و او
هر که ببینم چو من رفاه ندارد
۲۲ساعی و نَمام روز خوب نبیند
چاه کن آسودگی ز چاه ندارد
۲۳بنده اگر چند شعر هرزه سرودم
این همه اَلغوث و یا الاه ندارد
۲۴در دو سه جا نامِ عارف آمده در شعر
وا اسفا وا مصیبتاه ندارد
۲۵مَردم اگر شعر خواه و شعر شناسند
ربط به این عبدِ روسیاه ندارد
۲۶من چه کنم شعرم از شفاه بیفتد
بنده تسلط که بر شِفاه ندارد
۲۷سیل روان عاقبت ز سیر بمانَد
شعر روان هیچ ایستگاه ندارد
۲۸میم سپاسی قسم به حضرت عباس
بنده در این ماجَرا گُناه ندارد
۲۹