حضرت شوریده اوستاد سخنسنج
آن که همه چیز بهتر از همه داند
۱باد صبا گر گذر به پارس نُماید
شعر مرا از لحاظ او گذارند
۲بنده ندانم که در کجا رَوَم آخِر
جذبۀ شیرازیان مرا بکشاند
۳مسکن شوریده است و مدفن سعدی
شهر دگر همسری به او نتواند
۴بازم از این جایگاهِ نغز دلافروز
تا به کجا دست روزگار براند
۵میروم آن جا که روزگار بخواهد
می کَشَم آن جا که آسمان بکشاند
۶بنده همین قدر شاکرم که به شیراز
هر که شبی دلبری به پر بنشاند
۷یاد من افتد در آن دقیقه و از دور
بوسۀ چُندی به جایِ من بستانَد
۸گوید جایِ جلال خالی و آن گاه
لَذَّتِ آن بوسه را به من بپراند
۹بعد وفاتم میان مردمِ شیراز
این سخن از من به یادگار بماند
۱۰