زان همه امّیدها که بودم در دل
نیست کنون غیرِ ناامیدی حاصل
۱گفتم هرگز فرامُشم ننماید
آن کو هرگز فرامُشش نکند دل
۲بود گُمانم که چون امیر ز تبریز
رفت به بختِ سعید و دولت مقبل
۳چامه چو بفرستمش به نامهای از من
یاد کند آن امیر نیک خصایل
۴لیک دو سه بار زی امیر نمودم
چند قصاید گسیل و چند رسایل
۵تا حال از درگهِ امیر نگشته است
بهرِ مباهاتِ من جوابی واصل
۶صدرِ اجل زنده باد و باد هم او را
ز آهن و پولاد مر عروق و مفاصل
۷مرد همی صدرِ شاعران پدرِ من
یک دو سه مه پیش از این به ناخوشیِ سل
۸افسرد آن بوستانِ فضل و معانی
پژمرد آن گُلسِتانِ فهم و فضایل
۹معدنِ فضل و کمال بودی و لاشک
معدن در زیرِ خاک دارد منزل
۱۰بعدِ پدر از کرم مرا پدری کرد
حضرتِ قائم مقام سَیّدِ باذل
۱۱سبطِ پِیَمبَر بود به دورۀ خسرو
همچو پِیَمبَر به دورِ کِسریِ عادل
۱۲ایدون قائم مقام دارد با من
آنچه به من لطف داشتی تو اوایل
۱۳از پیِ صد هزار مَحمِل بندند
چون تو ز شهری همی ببندی مَحمِل
۱۴یاد چو از محملِ تو آرم ایدون
سر کنم افغان و ناله همچو جَلاجِل
۱۵وه که چه خالی شد از تو باغی چونانک
غیرتِ کشمیر بود و حسرتِ بابِل
۱۶هر سو کایدر قدم گذاری در باغ
ناله کنند از جداییِ تو عَنادِل
۱۷چون گذرم اوفتد به باغِ تو ایدون
گیرم چون لاله داغ هَجرِ تو بر دل
۱۸نوحه سرایم بر او چنانچه بر اَطلال
نوحه سرایی نماید اَعشیِ باهِل
۱۹هر سو گردم اَیا مَنازِل سَلمی
گویم و گریم چنان که آرَم و ابِل
۲۰گرچه رود از دل آنچه رفت زدیده
رفتی از دیده و نرفتی از دل
۲۱جای تو اندر دل است و دل به برِ ما
گو که بود صد هزار عالی و سافل
۲۲«پرده نباشد میان عاشق و معشوق
سدّ سکندر نه حاجب است و نه حایل»
۲۳خود تو نمایی نظر به هر چه نماییم
دیده و دل بس که بر تو آمده مایل
۲۴نوفل گر بازداشت مجنون از عشق
مجنون گردد کنون ز عشق تو نوفل
۲۵یادِ تو اندر روان عارف و عامی
نام تو اندر زبانِ عالم و جاهل
۲۶تا نشود نامِ فضل زایل از دهر
نام تو از دهر مینگردد زایل
۲۷باللّه صدق است اگر بگویم بر من
مرگ پدر سهل بود و هَجرِ تو مشکل
۲۸کاش که بارِ دگر نصیبِ من افتد
تا که ببینم مر آن خجسته شمایل
۲۹