ای خدا باز شبِ تار آمد
نه طبیب و نه پرستار آمد
۱باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاه
آن سرِ زلف و بُناگوشِ چو ماه
۲دردم از هر شبِ پیش افزون است
سوزشِ عشق ز حد بیرون است
۳تندتر گشته ز هر شب تبِ من
بدتر از هر شبِ من امشبِ من
۴نکند یادِ من آن شوخ پسر
نه به زور و نه به زاری نه به زر
۵کارِ هر دردِ دگر آسان است
آه از این درد که بی درمان است
۶یا رب آن شوخ دگر باز کجاست
کاتش از جانِ من امشب برخاست
۷باز چشمِ که بر او افتاده است
که دلم در تک و پو افتاده است
۸به بِساطِ که نهاده است قدم؟
که من امشب نشکیبم یک دم
۹بر دلم دایم از او بیم آمد
تِلگِرافات که بی سیم آمد
۱۰ساعتِ ده شد و جانم به لب است
آخر ای شوخ بیا نصف شب است
۱۱گر نیایی تو شوم دیوانه
عاشقم بر تو، شنیدی یا نه
۱۲هرچه گفتی تو اطاعت کردم
صرفِ جان، بذلِ بِضاعت کردم
۱۳حق تو را نیز چو من خوار کند
به یکی چون تو گرفتار کند
۱۴دوری و بی مَزِگی باز چرا
من که مُردم ز فِراقت دِ بیا
۱۵بکشی همچو من آهِ دگری
بشوی چشمبهراهِ دگری
۱۶تا تو هم لَذّتِ دوری نَچَشی
دست از کشتنِ عاشق نَکَشی
۱۷این سخنها به که میگویم من
چاره دل ز که میجویم من
۱۸دایم اندیشه و تشویش کنم
که چه خاکی به سر خویش کنم
۱۹یک طرف خوبیِ رفتار خودم
یک طرف زحمتِ همکارِ بدم
۲۰یک طرف پیری و ضعفِ بَصَرم
یک طرف خرجِ فرنگِ پِسَرَم
۲۱دایم افکنده یکی خوان دارم
زائر و شاعر و مهمان دارم
۲۲هرچه آمد به کَفَم گُم کردم
صرفِ آسایشِ مردُم کردم
۲۳بعدِ سی سال قلم فرسایی
نوکری، کیسه بُری، مُلاّیی
۲۴گاه حاکم شدن و گاه دبیر
گه ندیمِ شه و گه یارِ وزیر
۲۵با سفرهایِ پیاپی کردن
ناقۀ راحت خود پی کردن
۲۶گَردِ سرداریِ سلطان رُفتن
بله قربان بله قربان گفتن
۲۷گفتنِ این که ملک ظِلِّ خُداست
سینهاش آینهٔ غیبنماست
۲۸مدّتی خلوتیِ خاصّ شدن
همسرِ لوطی و رقّاص شدن
۲۹مرغ ناپُخته ز دَوری بُردَن
رویِ نان هِشتَن و فوری خوردن
۳۰ساختن با کمک و غیر کمک
از برایِ رفقا دوز و کلک
۳۱باز هم کیسهام از زر خالی است
کیسهام خالی و همّت عالی است
۳۲با همه جُفت و جَلا و تَک و پو
دان ما پُش ایل نیامِم اَن سُلسو
۳۳نه سری دارم و نه سامانی
نه دهی، مزرعهای، دُکاّنی
۳۴نه سر و کار به یک بانک مراست
نه به یک بانک یکی دانگ مراست
۳۵بگریزد ز من از نیمه راه
پول غول آمد و من بسمالله
۳۶من به بیسیموزری مأنوسم
لیک از جایِ دگر مأیوسم
۳۷کارِ امروزه من کارِ بدی است
کارِ انسانِ قلیلالخردی است
۳۸انقلابِ ادبی محکم شد
فارسی با عربی توأم شد
۳۹درِ تجدید و تجدّد وا شد
ادبیّاتْ شَلَمشُوربا شد
۴۰تا شد از شعر برون وزن ورَوی
یافت کاخِ ادبیّات نُوی
۴۱میکُنم قافیهها را پس و پیش
تا شوم نابغهٔ دورهٔ خویش
۴۲گلهٔ من بود از مشغَلهام
باشد از مشغَلهٔ من گِلِهام
۴۳همه گویند که من اُستادم
در سخن دادِ تجدّد دادم
۴۴هر ادیبی به جَلالت نرسد
هر خَری هم به وکالت نرسد
۴۵هر دَبَنگُوز که والی نشود
دامَ اِجلالهُ العالی نشَود
۴۶هرکه یک حرف بزد ساده و راست
نتوان گفت رئیسالوزراست
۴۷تو مپندار که هر احمقِ خر
مُقبِلُالسَّلطَنِه گردد آخَر
۴۸کارِ این چرخِِ فلک تودرتوست
کس نداند که چه در باطنِ اوست
۴۹نقدِ این عمر که بسیار کم است
راستی بد گذراندن ستم است
۵۰این جوانان که تجدّدطلبند
راستی دشمن علم و ادبند
۵۱شعر را در نظرِ اهلِ ادب
صَبر باشد وَتَد و عشقْ سَبَب
۵۲شاعری طبعِ روان میخواهد
نه معانی نه بیان میخواهد
۵۳آن که پیشِ تو خدایِ ادبند
نکتهچینِ کلماتِ عربند
۵۴هرچه گویند از آن جا گویند
هرچه جویند از آن جا جویند
۵۵یک طرف کاسته شأن و شرفم
یک طرف با همه دارد طرفم
۵۶من از این پیش معاون بودم
نه غلطکار نه خائن بودم
۵۷جاکِشی آمد و معزولم کرد
سه مه آواره و بیپولم کرد
۵۸چه کنم؟ مرکزیان رِشوَهخورند
همگی کاسهبر و کیسهبُرند
۵۹بعد گفتند که این خوب نشد
لایقِ خادمِ محبوب نشد
۶۰پیش خود فکر به حالم کردند
اَنسپِکتُر ژنرالم کردند
۶۱چند مه رفت و ماژرهال آمد
شُشَم از آمدنش حال آمد
۶۲یک معاون هم از آن کجکُلَهان
پرورشدیده در امعاء شَهان
۶۳جَسته از بینیِ دولت بیرون
شده افراطیِ اِفراطیّون
۶۴آمد از راه و مزَن بر دِل شد
کارِ اهلِ دل از او مشکِل شد
۶۵چه کُند گر مُتِفَرعِن نشود
پس بگو هیچ معاون نشود!
۶۶الغرض باز مرا کار افزود
که مرا تجربه افزونتر بود
۶۷چه بگویم که چه همّت کردم
با ماژُرهال چه خدمت کردم
۶۸بعد چون کار به سامان افتاد
آدژُوان تازه به کوران افتاد
۶۹رشتهٔ کار به دست آوردند
در صفِ بنده شکست آوردند
۷۰دُم علم کرد معاوِن که منم
من در اطرافِ ماژر مؤتمنم
۷۱کار با مَن بُوَد از سَر تا بُن
بنده گفتم به جهنم تو بِکُن
۷۲داد ضمناً ماژرم دلداری
که تو هر کار که بودت داری
۷۳باز شد مشغله تفتیش مرا
دارد این مشغله دلریش مرا
۷۴کاین اداره به غلط دایره شد
چون یکی از شُعَبِ سایره شد
۷۵اندر این دایره یک آدم نیست
پِرسُنِل نیز به آن منعم نیست
۷۶شُعَبِ دایرهٔ من کم شد
شیرِ بییالودُمواِشکم شد
۷۷من رئیسِ همه بودم وقتی
مایهٔ واهمه بودم وقتی
۷۸آن زمان شمر جلودارم بود
اَسبَحی کاتبِ اَسرارم بود
۷۹رؤسا جمله مطیعم بودند
تابعِ امرِ منیعم بودند
۸۰حالیا گوش به عرضم نکنند
جز یکی چون همه فرضم نکنند
۸۱آن کسانی که بُدند اَذنابم
کار برگشت و شدند اربابم
۸۲با حقوقِ کم و با خرجِ زیاد
جِقّهٔ چوبیم از رُعب افتاد
۸۳روز و شب یک دم آسوده نیم
من دگر ای رفقا مُردَنِیَم
۸۴بسکه ردر لیوِر و هنگام لِتِه
دوسیه کردم و کارتُن تِرتِه
۸۵بسکه نُت دادم و آنکِت کردم
اشتباه بروت و نت کردم
۸۶سوزن آوردم و سنجاق زدم
پونز و پَنس و به اوراق زدم
۸۷هی نشستم به مناعت پسِ میز
هی تپاندم دوسیه لایِ شُمیز
۸۸هی پاراف هِشتَم و امضا کردم
خاطرِ مُدّعی ارضا کردم
۸۹گاه با زنگ و زمانی یا هو
پیشخدمت طلبیدم به بورو
۹۰تو بمیری ز آمور افتادم
از شر و شور و شعور افتادم
۹۱چه کنم زان همه شیفر و نومِرو
نیست در دست مرا غیر زِرو
۹۲هر بده کارتُن و بستان دوسیه
هی بیار از درِ دکّان نسیه
۹۳شد گذارِ عَزَبی از درِ باغ
دید در باغ یکی ماده الاغ
۹۴باغبان غایب و شهوت غالب
ماده خر بسته به میلِ طالب
۹۵سردَرون گرد و به هر سو نگریست
تا بداند به یقین خر خرِ کیست
۹۶اندکی از چپ و از راست دَوید
باغ را از سرِ خر خالی دید
۹۷ور کسی نیز به باغ اندر بود
هوشِ خر بنده به پیشِ خر بود
۹۸اری آن گم شده را سمع و بصر
بود اندر گروِ گادنِ خر
۹۹آدمی پیشِ هوس کور و کر است
هرکه دنبال هوس رفت خر است
۱۰۰او چه داند که چه بد یا خوب است
بیند آن را که بر او مطلوب است
۱۰۱الغرض بند ز شلوار گرفت
ماده خر را به دمِ کار گرفت
۱۰۲بود غافل که فلک پرده دَر است
پردهها در پسِ این پرده دَر است
۱۰۳ندهد شربتِ شیرین به کسی
که در آن یافت نگردد مگسی
۱۰۴نوش بینیش میسّر نشود
نیست صافی که مُکَدّر نشود
۱۰۵ناگهان صاحبِ خر پیدا شد
مشت بیچاره خَرگاه وا شد
۱۰۶بانگ برداشت بر او کای جاپیچ
چه کنی با خرمن؟ گفتا: هیچ!
۱۰۷گفت أَامِنَّهُ لِلّه دیدم
معنیِ هیچ کنون فهمیدم
۱۰۸نگذارد فلکِ مینایی
که خری هم به فراغت گایی
۱۰۹گوش کن کامدم امشب به نظر
قصه دیگر از این با مزهتر
۱۱۰اندر آن سال که از جانبِ غرب
شد روان سیل سفت آتشِ حرب
۱۱۱انگلیس از دلِ دریا برخاست
آتشی از سرِ دنیا برخاست
۱۱۲پای بگذاشت به میدانِ وَغا
حافظِ صلحِ جهان آمریکا
۱۱۳گاریِ لیره ز آلمان آمد
به تنِ مردمِ ری جان آمد
۱۱۴جنبش افتاد در احزابِ غیور
آب داخل شد در لانه مور
۱۱۵رشته طاعت ژاندارم گسیخت
عدّهٔی ماند و دگر عدّه گریخت
۱۱۶همه گفتند که از وحدتِ دین
کرد باید کمکِ متّحدین
۱۱۷اهل ری عرضِ شهامت کردند
چه بگویم چه قیامت کردند
۱۱۸لیک از آن ترس که محصور شوند
بود لازم که ز ری دور شوند
۱۱۹لاجرم روی نهادند به قم
یک یک و ده ده و صد صد مردم
۱۲۰مقصدِ عدّه معدودی پول
مقصدِ باقیِ دیگر مجهول
۱۲۱من هم از جمله ایشان بودم
جزءِ آن جمعِ پریشان بودم
۱۲۲من هم از دردِ وطن با رفقا
میروم لیک ندانم به کجا
۱۲۳من و یک جمعِ دگر از احباب
شب رسیدیم به یک دیهِ خراب
۱۲۴کلبهٔی یافته مَأوا کردیم
پا و پاتاوه ز هم وا کردیم
۱۲۵خسته و کوفته و مست و خراب
این به فکرِ خور و آن در پیِ خواب
۱۲۶یکی افسرده و آن یک در جوش
عدّهٔی ناطق و جمعی خاموش
۱۲۷هر کسی هر چه در انبانش بود
خورد و در یک طرفِ حُجره غُنود
۱۲۸همه خفتند و مرا خواب نبُرد
خواب در منزِل ناباب نبرد
۱۲۹ساعتی چند چو از شب بگذشت
خواب بر چشم همه غالب گشت
۱۳۰دیدم آن سیّده نرّه خره
رفته در زیرِ لحافِ پسره
۱۳۱گوید آهسته به گوشش که امیر
مرگِ من لفت بده، تخت بگیر!
۱۳۲این چه بحسّی و بد اخلاقی است
رفته یک ثلث و دو ثلثش باقی است!
۱۳۳تو که همواره خوش اخلاق بدی
چه شد این طور بداخلاق شدی
۱۳۴من چو بشنیدم از او این تقریر
شد جوان در نظرم عالَمِ پیر
۱۳۵هرچه از خُلق نکو بشنیدم
عملاً بینِ رفیقان دیدم
۱۳۶معنی خلق در ایران این است!
بد بُوَد هر که بما بدبین است!
۱۳۷هر که دم بیشتر از خُلق زند
قصدش این است که تا بیخ کُند
۱۳۸گفت آن چاه کن اندر بُنِ چاه
کای خدا تا به کی این چاهِ سیاه
۱۳۹نه از این دلو شود پاره رسن
نه مرا جان به در آید ز بدن
۱۴۰رفت از دست به کلّی بدنم
تا به کی کار؟ مگر من چُدنم
۱۴۱کاش چرخ از حرکت خسته شود
درِ فابریکِ فلک بسته شود
۱۴۲موتورِ ناحیه از کار افتد
ترنِ رُشد ز رفتار افتد
۱۴۳زین زلازل که در این فرش افتد
کاش یک زلزله در عرش افتد
۱۴۴تا که بردارد دست از سرِ ناس
شرِّ این خلقت بیاصل و اساس
۱۴۵گر بود زندگی این، مردن چیست
این همه بردن و آوردن چیست
۱۴۶تو چو آن کوزه گرِ بوالهوسی
که کند کوزه به هر روز بسی
۱۴۷خوب چون سازد و آماده کند
به زمین کوبد و در هم شکند
۱۴۸باز مرغِ هوسش پر گیرد
عملِ لغوِ خود از سر گیرد
۱۴۹آخدا خوب که سنجیدم من
از تو هم هیچ نفهمیدم من
۱۵۰تو گر آن ذاتِ قدیمِ فردی
....................... نامردی
۱۵۱یا تو آن نیستی ای خالقِ کُلّ
که به ما وصف نمودند رسل
کاش مرغی شده پر باز کنم
۱۵۲تا لبِ بامِ تو پرواز کنم
این بزرگان که طلبکارِ من اند
۱۵۳طالبِ طبعِ گهربار من اند
کس نشد کِم ز غم آزاده کند
۱۵۴فکر حالِ من افتاده کند
در دهی گوشه باغی بدهد
۱۵۵گوسفندی و الاغی بدهد
نگذارد که من آزرده شوم
۱۵۶با چنین ذوق دل افسرده شوم
فتنهها در سرِ دین و وطن است
۱۵۷این دو لفظ است که اصلِ فِتَن است
صحبتِ دین و وطن یعنی چه؟
۱۵۸دینِ تو موطن من یعنی چه؟
همه عالم همه کس را وطن است
۱۵۹همه جا موطنِ هر مرد و زن است
چیست در کلّه تو این دو خیال
۱۶۰که کند خونِ مرا بر تو حلال
گرچه در مالیهام حالیه من
۱۶۱متأذّی شدم از مالیه من
حیف باشد که مرا فکرِ بلند
۱۶۲صرف گردد به خُرافاتی چند
حیف امروز گرفتارم من
۱۶۳ورنه مجموعه افکارم من
جهل از ملّتِ خود بردارم
۱۶۴منتی بر سرشان بگذارم
آنچه را گفتهام از زشت و نفیس
۱۶۵نیست فرصت که کنم پاک نویس
۱۶۶