مثنوی‌ها

شمارهٔ ۱ - انقلاب ادبی ایرج میرزا

مجموعه
مثنوی‌ها
وزن
فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

ای خدا باز شبِ تار آمد

نه طبیب و نه پرستار آمد

۱

باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاه

آن سرِ زلف و بُناگوشِ چو ماه

۲

دردم از هر شبِ پیش افزون است

سوزشِ عشق ز حد بیرون است

۳

تندتر گشته ز هر شب تبِ من

بدتر از هر شبِ من امشبِ من

۴

نکند یادِ من آن شوخ پسر

نه به زور و نه به زاری نه به زر

۵

کارِ هر دردِ دگر آسان است

آه از این درد که بی درمان است

۶

یا رب آن شوخ دگر باز کجاست

کاتش از جانِ من امشب برخاست

۷

باز چشمِ که بر او افتاده است

که دلم در تک و پو افتاده است

۸

به بِساطِ که نهاده است قدم؟

که من امشب نشکیبم یک دم

۹

بر دلم دایم از او بیم آمد

تِلگِرافات که بی سیم آمد

۱۰

ساعتِ ده شد و جانم به لب است

آخر ای شوخ بیا نصف شب است

۱۱

گر نیایی تو شوم دیوانه

عاشقم بر تو، شنیدی یا نه

۱۲

هرچه گفتی تو اطاعت کردم

صرفِ جان، بذلِ بِضاعت کردم

۱۳

حق تو را نیز چو من خوار کند

به یکی چون تو گرفتار کند

۱۴

دوری و بی مَزِگی باز چرا

من که مُردم ز فِراقت دِ بیا

۱۵

بکشی همچو من آهِ دگری

بشوی چشم‌به‌راهِ دگری

۱۶

تا تو هم لَذّتِ دوری نَچَشی

دست از کشتنِ عاشق نَکَشی

۱۷

این سخن‌ها به که می‌گویم من

چاره دل ز که می‌جویم من

۱۸

دایم اندیشه و تشویش کنم

که چه خاکی به سر خویش کنم

۱۹

یک طرف خوبیِ رفتار خودم

یک طرف زحمتِ همکارِ بدم

۲۰

یک طرف پیری و ضعفِ بَصَرم

یک طرف خرجِ فرنگِ پِسَرَم

۲۱

دایم افکنده یکی خوان دارم

زائر و شاعر و مهمان دارم

۲۲

هرچه آمد به کَفَم گُم کردم

صرفِ آسایشِ مردُم کردم

۲۳

بعدِ سی سال قلم فرسایی

نوکری، کیسه بُری، مُلاّیی

۲۴

گاه حاکم شدن و گاه دبیر

گه ندیمِ شه و گه یارِ وزیر

۲۵

با سفرهایِ پیاپی کردن

ناقۀ راحت خود پی کردن

۲۶

گَردِ سرداریِ سلطان رُفتن

بله قربان بله قربان گفتن

۲۷

گفتنِ این که ملک ظِلِّ خُداست

سینه‌اش آینهٔ غیب‌نماست

۲۸

مدّتی خلوتیِ خاصّ شدن

همسرِ لوطی و رقّاص شدن

۲۹

مرغ ناپُخته ز دَوری بُردَن

رویِ نان هِشتَن و فوری خوردن

۳۰

ساختن با کمک و غیر کمک

از برایِ رفقا دوز و کلک

۳۱

باز هم کیسه‌ام از زر خالی است

کیسه‌ام خالی و همّت عالی است

۳۲

با همه جُفت و جَلا و تَک و پو

دان ما پُش ایل نیامِم اَن سُل‌سو

۳۳

نه سری دارم و نه سامانی

نه دهی، مزرعه‌ای، دُکاّنی

۳۴

نه سر و کار به یک بانک مراست

نه به یک بانک یکی دانگ مراست

۳۵

بگریزد ز من از نیمه راه

پول غول آمد و من بسم‌الله

۳۶

من به بی‌سیم‌وزری مأنوسم

لیک از جایِ دگر مأیوسم

۳۷

کارِ امروزه من کارِ بدی است

کارِ انسانِ قلیل‌الخردی است

۳۸

انقلابِ ادبی محکم شد

فارسی با عربی توأم شد

۳۹

درِ تجدید و تجدّد وا شد

ادبیّاتْ شَلَم‌شُوربا شد

۴۰

تا شد از شعر برون وزن ورَوی

یافت کاخِ ادبیّات نُوی

۴۱

می‌کُنم قافیه‌ها را پس و پیش

تا شوم نابغهٔ دورهٔ خویش

۴۲

گلهٔ من بود از مشغَله‌ام

باشد از مشغَلهٔ من گِلِه‌ام

۴۳

همه گویند که من اُستادم

در سخن دادِ تجدّد دادم

۴۴

هر ادیبی به جَلالت نرسد

هر خَری هم به وکالت نرسد

۴۵

هر دَبَنگُوز که والی نشود

دامَ اِجلالهُ العالی نشَود

۴۶

هرکه یک حرف بزد ساده و راست

نتوان گفت رئیس‌الوزراست

۴۷

تو مپندار که هر احمقِ خر

مُقبِلُ‌السَّلطَنِه گردد آخَر

۴۸

کارِ این چرخِِ فلک تو‌درتوست

کس نداند که چه در باطنِ اوست

۴۹

نقدِ این عمر که بسیار کم است

راستی بد گذراندن ستم است

۵۰

این جوانان که تجدّدطلبند

راستی دشمن علم و ادبند

۵۱

شعر را در نظرِ اهلِ ادب

صَبر باشد وَتَد و عشقْ سَبَب

۵۲

شاعری طبعِ روان می‌خواهد

نه معانی نه بیان می‌خواهد

۵۳

آن که پیشِ تو خدایِ ادبند

نکته‌چینِ کلماتِ عربند

۵۴

هرچه گویند از آن جا گویند

هرچه جویند از آن جا جویند

۵۵

یک طرف کاسته شأن و شرفم

یک طرف با همه دارد طرفم

۵۶

من از این پیش معاون بودم

نه غلط‌کار نه خائن بودم

۵۷

جاکِشی آمد و معزولم کرد

سه مه آواره و بی‌پولم کرد

۵۸

چه کنم؟ مرکزیان رِشوَه‌خورند

همگی کاسه‌بر و کیسه‌بُرند

۵۹

بعد گفتند که این خوب نشد

لایقِ خادمِ محبوب نشد

۶۰

پیش خود فکر به حالم کردند

اَنسپِکتُر ژنرالم کردند

۶۱

چند مه رفت و ماژرهال آمد

شُشَم از آمدنش حال آمد

۶۲

یک معاون هم از آن کج‌کُلَهان

پرورش‌دیده در امعاء شَهان

۶۳

جَسته از بینیِ دولت بیرون

شده افراطیِ اِفراطیّون

۶۴

آمد از راه و مزَن بر دِل شد

کارِ اهلِ دل از او مشکِل شد

۶۵

چه کُند گر مُتِفَرعِن نشود

پس بگو هیچ معاون نشود!

۶۶

الغرض باز مرا کار افزود

که مرا تجربه افزون‌تر بود

۶۷

چه بگویم که چه همّت کردم

با ماژُرهال چه خدمت کردم

۶۸

بعد چون کار به سامان افتاد

آدژُوان تازه به کوران افتاد

۶۹

رشتهٔ کار به دست آوردند

در صفِ بنده شکست آوردند

۷۰

دُم علم کرد معاوِن که منم

من در اطرافِ ماژر مؤتمنم

۷۱

کار با مَن بُوَد از سَر تا بُن

بنده گفتم به جهنم تو بِکُن

۷۲

داد ضمناً ماژرم دلداری

که تو هر کار که بودت داری

۷۳

باز شد مشغله تفتیش مرا

دارد این مشغله دل‌ریش مرا

۷۴

کاین اداره به غلط دایره شد

چون یکی از شُعَبِ سایره شد

۷۵

اندر این دایره یک آدم نیست

پِرسُنِل نیز به آن منعم نیست

۷۶

شُعَبِ دایرهٔ من کم شد

شیرِ بی‌یال‌و‌دُم‌واِشکم شد

۷۷

من رئیسِ همه بودم وقتی

مایهٔ واهمه بودم وقتی

۷۸

آن زمان شمر جلودارم بود

اَسبَحی کاتبِ اَسرارم بود

۷۹

رؤسا جمله مطیعم بودند

تابعِ امرِ منیعم بودند

۸۰

حالیا گوش به عرضم نکنند

جز یکی چون همه فرضم نکنند

۸۱

آن کسانی که بُدند اَذنابم

کار برگشت و شدند اربابم

۸۲

با حقوقِ کم و با خرجِ زیاد

جِقّهٔ چوبیم از رُعب افتاد

۸۳

روز و شب یک دم آسوده نیم

من دگر ای رفقا مُردَنِیَم

۸۴

بسکه ردر لیوِر و هنگام لِتِه

دوسیه کردم و کارتُن تِرتِه

۸۵

بسکه نُت دادم و آنکِت کردم

اشتباه بروت و نت کردم

۸۶

سوزن آوردم و سنجاق زدم

پونز و پَنس و به اوراق زدم

۸۷

هی نشستم به مناعت پسِ میز

هی تپاندم دوسیه لایِ شُمیز

۸۸

هی پاراف هِشتَم و امضا کردم

خاطرِ مُدّعی ارضا کردم

۸۹

گاه با زنگ و زمانی یا هو

پیشخدمت طلبیدم به بورو

۹۰

تو بمیری ز آمور افتادم

از شر و شور و شعور افتادم

۹۱

چه کنم زان همه شیفر و نومِرو

نیست در دست مرا غیر زِرو

۹۲

هر بده کارتُن و بستان دوسیه

هی بیار از درِ دکّان نسیه

۹۳

شد گذارِ عَزَبی از درِ باغ

دید در باغ یکی ماده الاغ

۹۴

باغبان غایب و شهوت غالب

ماده خر بسته به میلِ طالب

۹۵

سردَرون گرد و به هر سو نگریست

تا بداند به یقین خر خرِ کیست

۹۶

اندکی از چپ و از راست دَوید

باغ را از سرِ خر خالی دید

۹۷

ور کسی نیز به باغ اندر بود

هوشِ خر بنده به پیشِ خر بود

۹۸

اری آن گم شده را سمع و بصر

بود اندر گروِ گادنِ خر

۹۹

آدمی پیشِ هوس کور و کر است

هرکه دنبال هوس رفت خر است

۱۰۰

او چه داند که چه بد یا خوب است

بیند آن را که بر او مطلوب است

۱۰۱

الغرض بند ز شلوار گرفت

ماده خر را به دمِ کار گرفت

۱۰۲

بود غافل که فلک پرده دَر است

پرده‌ها در پسِ این پرده دَر است

۱۰۳

ندهد شربتِ شیرین به کسی

که در آن یافت نگردد مگسی

۱۰۴

نوش بی‌نیش میسّر نشود

نیست صافی که مُکَدّر نشود

۱۰۵

ناگهان صاحبِ خر پیدا شد

مشت بیچاره خَرگاه وا شد

۱۰۶

بانگ برداشت بر او کای جاپیچ

چه کنی با خرمن؟ گفتا: هیچ!

۱۰۷

گفت أَامِنَّهُ لِلّه دیدم

معنیِ هیچ کنون فهمیدم

۱۰۸

نگذارد فلکِ مینایی

که خری هم به فراغت گایی

۱۰۹

گوش کن کامدم امشب به نظر

قصه دیگر از این با مزه‌تر

۱۱۰

اندر آن سال که از جانبِ غرب

شد روان سیل سفت آتشِ حرب

۱۱۱

انگلیس از دلِ دریا برخاست

آتشی از سرِ دنیا برخاست

۱۱۲

پای بگذاشت به میدانِ وَغا

حافظِ صلحِ جهان آمریکا

۱۱۳

گاریِ لیره ز آلمان آمد

به تنِ مردمِ ری جان آمد

۱۱۴

جنبش افتاد در احزابِ غیور

آب داخل شد در لانه مور

۱۱۵

رشته طاعت ژاندارم گسیخت

عدّهٔی ماند و دگر عدّه گریخت

۱۱۶

همه گفتند که از وحدتِ دین

کرد باید کمکِ متّحدین

۱۱۷

اهل ری عرضِ شهامت کردند

چه بگویم چه قیامت کردند

۱۱۸

لیک از آن ترس که محصور شوند

بود لازم که ز ری دور شوند

۱۱۹

لاجرم روی نهادند به قم

یک یک و ده ده و صد صد مردم

۱۲۰

مقصدِ عدّه معدودی پول

مقصدِ باقیِ دیگر مجهول

۱۲۱

من هم از جمله ایشان بودم

جزءِ آن جمعِ پریشان بودم

۱۲۲

من هم از دردِ وطن با رفقا

می‌روم لیک ندانم به کجا

۱۲۳

من و یک جمعِ دگر از احباب

شب رسیدیم به یک دیهِ خراب

۱۲۴

کلبهٔی یافته مَأوا کردیم

پا و پاتاوه ز هم وا کردیم

۱۲۵

خسته و کوفته و مست و خراب

این به فکرِ خور و آن در پیِ خواب

۱۲۶

یکی افسرده و آن یک در جوش

عدّهٔی ناطق و جمعی خاموش

۱۲۷

هر کسی هر چه در انبانش بود

خورد و در یک طرفِ حُجره غُنود

۱۲۸

همه خفتند و مرا خواب نبُرد

خواب در منزِل ناباب نبرد

۱۲۹

ساعتی چند چو از شب بگذشت

خواب بر چشم همه غالب گشت

۱۳۰

دیدم آن سیّده نرّه خره

رفته در زیرِ لحافِ پسره

۱۳۱

گوید آهسته به گوشش که امیر

مرگِ من لفت بده، تخت بگیر!

۱۳۲

این چه بحسّی و بد اخلاقی است

رفته یک ثلث و دو ثلثش باقی است!

۱۳۳

تو که همواره خوش اخلاق بدی

چه شد این طور بداخلاق شدی

۱۳۴

من چو بشنیدم از او این تقریر

شد جوان در نظرم عالَمِ پیر

۱۳۵

هرچه از خُلق نکو بشنیدم

عملاً بینِ رفیقان دیدم

۱۳۶

معنی خلق در ایران این است!

بد بُوَد هر که بما بدبین است!

۱۳۷

هر که دم بیشتر از خُلق زند

قصدش این است که تا بیخ کُند

۱۳۸

گفت آن چاه کن اندر بُنِ چاه

کای خدا تا به کی این چاهِ سیاه

۱۳۹

نه از این دلو شود پاره رسن

نه مرا جان به در آید ز بدن

۱۴۰

رفت از دست به کلّی بدنم

تا به کی کار؟ مگر من چُدنم

۱۴۱

کاش چرخ از حرکت خسته شود

درِ فابریکِ فلک بسته شود

۱۴۲

موتورِ ناحیه از کار افتد

ترنِ رُشد ز رفتار افتد

۱۴۳

زین زلازل که در این فرش افتد

کاش یک زلزله در عرش افتد

۱۴۴

تا که بردارد دست از سرِ ناس

شرِّ این خلقت بی‌اصل و اساس

۱۴۵

گر بود زندگی این، مردن چیست

این همه بردن و آوردن چیست

۱۴۶

تو چو آن کوزه گرِ بوالهوسی

که کند کوزه به هر روز بسی

۱۴۷

خوب چون سازد و آماده کند

به زمین کوبد و در هم شکند

۱۴۸

باز مرغِ هوسش پر گیرد

عملِ لغوِ خود از سر گیرد

۱۴۹

آخدا خوب که سنجیدم من

از تو هم هیچ نفهمیدم من

۱۵۰

تو گر آن ذاتِ قدیمِ فردی

....................... نامردی

۱۵۱

یا تو آن نیستی ای خالقِ کُلّ

که به ما وصف نمودند رسل

کاش مرغی شده پر باز کنم

۱۵۲

تا لبِ بامِ تو پرواز کنم

این بزرگان که طلبکارِ من اند

۱۵۳

طالبِ طبعِ گهربار من‌ اند

کس نشد کِم ز غم آزاده کند

۱۵۴

فکر حالِ من افتاده کند

در دهی گوشه باغی بدهد

۱۵۵

گوسفندی و الاغی بدهد

نگذارد که من آزرده شوم

۱۵۶

با چنین ذوق دل افسرده شوم

فتنه‌ها در سرِ دین و وطن است

۱۵۷

این دو لفظ است که اصلِ فِتَن است

صحبتِ دین و وطن یعنی چه؟

۱۵۸

دینِ تو موطن من یعنی چه؟

همه عالم همه کس را وطن است

۱۵۹

همه جا موطنِ هر مرد و زن است

چیست در کلّه تو این دو خیال

۱۶۰

که کند خونِ مرا بر تو حلال

گرچه در مالیه‌ام حالیه من

۱۶۱

متأذّی شدم از مالیه من

حیف باشد که مرا فکرِ بلند

۱۶۲

صرف گردد به خُرافاتی چند

حیف امروز گرفتارم من

۱۶۳

ورنه مجموعه افکارم من

جهل از ملّتِ خود بردارم

۱۶۴

منتی بر سرشان بگذارم

آنچه را گفته‌ام از زشت و نفیس

۱۶۵

نیست فرصت که کنم پاک نویس

۱۶۶

دربارهٔ ایرج میرزا

۲۲۶ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ مثنوی‌ها (۳۷ شعر) قرار دارد.