عاشقی محنتِ بسیار کشید
تا لبِ دِجله به معشوق رسید
۱نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به آب
۲نازنین چَشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
۳دید در رویِ شط آمد به شتاب
نو گلی چون گل رویش شاداب
۴گفت بَه بَه چه گل زیبایی ست
لایق دست چو من رعنایی ست
۵حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را
۶زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
۷خوانده بود این مَثل آن مایه ناز
که نکویی کن و در آب انداز
۸خواست کازاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
۹گفت رَو تا که ز هجرم بِرَهی
نام بی مهری بر من ننهی
۱۰موردِ نیکیِ خاصت کردم
از غم خویش خلاصت کردم
۱۱باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
۱۲دید آبی است فراوان و دُرست
به نشاط آمد و دست از جان شست
۱۳دست و پایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پرتاب نُمود
۱۴گفت کای آفت جان سُنبلِ تو
ما که رفتیم ، بگیر این گُلِ تو!
۱۵بِکُنَش زیب سَر ، ای دلبر من
یاد آبی که گذشت از سر من
۱۶جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن
۱۷خود ندانست مگر عاشق ما
که ز خوبان نتوان خواست وفا
۱۸عاشقان را همه گر آب بَرَد
خوبرویان همه را خواب بَرَد
۱۹