برزگری کِشته خود را دِرود
تا چه خود از بَدوِ عمل کِشته بود!
۱بار کَش آورد و بر آن بار کرد
روی ز صحرا سویِ انبار کرد
۲در سرِ ره تیره گِلی شد پدید
بار کَش و مرد در آن گِل تپید
۳هرچه بر آن اسب نهیب آزمود
چرخ نجنبید و نبخشید سود
۴برزگر آشفته از آن سوءِ بخت
کرد تن و جامه به خود لَخت لَخت
۵گه لَگَدی چند به یابو نواخت
گه دو سه مُشت از زِبَرِ چرخ آخت
۶راه به ده دور بُد و وقت دیر
کس نه به رَه تا شَوَدش دست گیر
۷زار و حزین مویه کُنان موکَنان
کردِ سرِ عَجز سویِ آسمان
۸کای تو کَنَنده درِ خَیبَر ز جای
بَر کَنَم این بار کَش از تیره لای
۹هاتِفی از غیب به دادش رسید
کامَدَم ای مرد مشو نا امید
۱۰نَک تو بدان بیل که داری به بار
هر چه گِلِ تیره بود کُن کِنار
۱۱تا مَنَت از مِهر کنم یاوری
بارِ خود از لای بُرون آوَری
۱۲برزگر آن کرد و دگر رَه سُروش
آمَدَش از عالمِ بالا به گوش
۱۳حال بِنِه بیل و برآوَر کُلَنگ
بر شکن از پیشِ رَه آن قِطعه سنگ
۱۴گفت شکستم، چه کنم؟ گفت خوب
هرچه شکستی ز سرِ ره بِروب
۱۵گفت برُفتم همه از بیخ و بُن
گفت کُنون دست به شَلاّق کُن
۱۶تا شَوَم السّاعَه مددکارِ تو
باز رهانم ز لَجَن بارِ تو
۱۷مرد نیاورده به شَلّاق دست
بار زِ گِل برزگر از غم بِرَست
۱۸زین مددِ غیبی گردید شاد
وز سرِ شادی به زمین بوسه داد
۱۹کای تو مِهین راه نمایِ سُبُل
نیک برآوَردیَم از گِل چو گُل
۲۰گفت سروشش به تقاضایِ کار
کار ز تو یاوری از کِردِگار
۲۱