من آن ساعت که از مادر بزادم
به دام مهر و چنگ مه فتادم
۱مرا گفتند مهر و مه دو خادم
به نوبت روز و شب بر من مُلازم
۲یکی ماما یکی لالای من شد
سر زانوی این دو جای من شد
۳به من گفتند کاین لالا و ماما
کُهن خدمتگزارانند بر ما
۴نیاکان تو را هم این دو بودند
که روز و شب پرستاری نمودند
۵تو هم از این دو یابی پرورشها
خوری از سفره اینان خورشها
۶گرفتم بیش راه زندگانی
ز طفلی پا نهادم در جوانی
۷ز یک تا سن سیّ و چِل رسیدم
خودی آراستم، قدّی کشیدم
۸به زیورها همی کردم مزین
برون و اندرون خانهٔ من
۹لبم از لعل شد دندان ز لُولُو
ز نقدِ عمر جیب و جَیب مملو
۱۰دو چشم از جزع و دو گونه ز مرجان
گهرهای فراوان هشته در جان
۱۱ز عنبر موی کردم از صدف گوش
ز سیم ساده آکندم بُنا گوش
۱۲چو کم کم صاحب این مایه گشتم
رفیق دختر همسایه گشتم
۱۳بنای شهوت و مستی نهادم
زمام دل به دست نفس دادم
۱۴دو خادم یافتندم غافل و مست
برای غارتم گشتند هم دست
۱۵چو آگاه از درون بیت بودند
اثاث البیت را یک یک ربودند
۱۶یکی شب آمد و لعل لبم برد
یکی روز آمد و رختِ شبم برد
۱۷یکی از نقد عمرم کاست کم کم
یکی از گوهر جانم دمادم
۱۸دو جِزع و سی و دو لُوءلُوء شد از چنگ
یکی از شیشه و آن دیگر از سنگ
۱۹چه گویم خود چهها آمد به روزم
چسان کردند کم کم مایهسوزم
۲۰تهی شد خانه، خالی ماند دستم
به پنجاه و سه سال اینم که هستم
۲۱نه احساسات من باقی نه افکار
همانا صورتی هستم به دیوار
۲۲سپارم نوجوانان وطن را
که گاهی بنگرند این عکس من را
۲۳ز کَیدِ مهر و مه غافل نمانند
جوانی را به غفلت نگذرانند
۲۴