بود شیری به بیشهای خفته
موشکی کرد خوابش آشفته
۱آن قَدَر دورِ شیر بازی کرد
در سرِ دُوشَش اسبتازی کرد
۲آن قَدَر گوشِ شیر گاز گرفت
گه رها کرد و گاه باز گرفت
۳تا که از خواب، شیر شد بیدار
متغیّر ز موشِ بدرفتار
۴دست برد و گرفت کَلّۀ موش
شد گرفتار موشِ بازیگوش
۵خواست در زیر پنجه لِه کُنَدَش
به هوا برده بر زمین زَنَدش
۶گفت ای موشِ لوس یک قازی
با دُمِ شیر میکنی بازی؟
۷موشِ بیچاره در هَراس افتاد
گریه کرد و به التماس افتاد
۸که تو شاهِ وُحوشی و من موش
موش هیچ است پیشِ شاهِ وُحوش
۹شیر باید به شیر پنجه کند
موش را نیز گربه رنجه کند
۱۰تو بزرگی و من خطا کارم
از تو امّیدِ مَغفِرَت دارم
۱۱شیر از این لابه رحم حاصل کرد
پنجه واکرد و موش را وِل کرد
۱۲اتفاقاً سه چار روزِ دگر
شیر را آمد این بلا بر سر
۱۳از پیِ صیدِ گرگ یک صیّاد
در همان حَول و حَوش دام نهاد
۱۴دامِ صیّاد گیرِ شیر افتاد
عوضِ گرگ شیر گیر افتاد
۱۵موش چون حالِ شیر را دریافت
از برایِ خلاصِ او بشتافت
۱۶بندها را جوید با دندان
تا که در برد شیر از آن جا جان
۱۷این حکایت که خوشتر از قند است
حاویِ چند نکته از پند است
۱۸اولاً گر نیی قویبازو
با قویتر ز خود ستیزه مجو
۱۹ثانیاً عفو از خطا خوب است
از بزرگان گذشت مطلوب است
۲۰ثالثاً با سپاس باید بود
قدرِ نیکی شناس باید بود
۲۱رابعاً هرکه نیک یا بد کرد
بد به خود کرد و نیک با خود کرد
۲۲خامساً خلق را حقیر مگیر
که گهی سودها بَری ز حقیر
۲۳شیر چون موش را رهایی داد
خود رها شد ز پنجه صیّاد
۲۴در جهان موشکِ ضعیفِ حقیر
میشود مایۀ خلاصی شیر
۲۵