بیا عارف که دنیا حرف مُفتست
گهی نازک گهی پَخ گه کُلفت است
۱جهان چون خویِ تو نقشِ بر آبست
زمانی خوش اُغُر گه بد لعابست
۲گهی ساید سرِ انسان به مِرّیخ
گهی در مقعدِ انسان کند میخ
۳«گهی عزت دهد گه خوار دارد
از این بازیچه ها بسیار دارد»
۴یکی را افکند امروز در بند
کند روزِ دگر او را خداوند
۵اگر کارش وِفاقی یا نِفاقیست
تمامِ کارِ عالم اتفاقیست
۶نه مِهر هیچکس در سینه دارد
نه با کس کینۀ دیرینه دارد
۷نه مِهرش را نه کینش را قرارست
نه آنش را نه اینش را مَدارَست
۸به دنیا نیست چیزی شرطِ چیزی
ز من بشنو اگر اهلِ تمیزی
۹به یونان این مَثَل مشهور باشد
که رَبُّ النوعِ روزی کور باشد
۱۰دهد بر دهخدا نعمت همان جور
که صد چندان دهد بر قاسمِ کور
۱۱به نادان آن چنان روزی رسانَد
که صد دانا در آن حیران بمانَد
۱۲در این دنیا به از آن جا نیابی
که باشد یک کتاب و یک کتابی
۱۳کتاب ار هست کمتر خور غمِ دوست
که از هر دوستی غمخوارتر اوست
۱۴نه غمّازی نه نمّامی شناسد
نه کس از او نه او از کس هراسد
۱۵چو یاران دیر جوش و زود رو نیست
رفیقِ پول و در بند پلو نیست
۱۶نشیند با تو تا هر وقت خواهی
ندارد از تو خواهشهایِ واهی
۱۷بگوید از برایت داستانها
حکایتها کند از باستانها
۱۸نه از خویِ بدش دلگیر گردی
نه همچون عارف از وی سیر گردی
۱۹