حجابِ زن که نادان شد چنینست
زنِ مستورۀ محجوبه اینست
۱به کُس دادن همانا وقع نگذاشت
که با روگیری اُلفت بیشتر داشت
۲بلی شرم و حیا در چَشم باشد
چو بستی چَشم باقی پَشم باشد
۳اگر زن را بیاموزند ناموس
زند بیپرده بر بامِ فلک کوس
۴به مستوری اگر پی بُرده باشد
همان بهتر که خود بیپَرده باشد
۵برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیبِ خصالِ خود بکوشند
۶چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواقِ جان به نورِ بینش افروخت
۷به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
۸چو خور بر عالمی پرتو فشانَد
ولی خود از تعرّض دور مانَد
۹زن رفته کُلِژ دیده فاکُولتِه
اگر آید به پیشِ تو دِکُولتِه
۱۰چو در وی عفّت و آزرم بینی
تو هم در وی به چَشم شرم بینی
۱۱تمنّایِ غلط از وی مُحال است
خیالِ بد در او کردن خیال است
۱۲برو ای مرد فکرِ زندگی کن
نیی خر، ترکِ این خر بندگی کن
۱۳برون کن از سرِ نحست خُرافات
بجنب از جا که فِی التاخیرِ آفات
۱۴گرفتم من که این دنیا بهشتست
بهشتی حور در لفّافه زشتست
۱۵اگر زن نیست، عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
۱۶به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟
که توی بُقچه و چادر نمازی؟
۱۷تو مرآتِ جمالِ ذوالجلالی
چرا مانندِ شلغم در جَوالی
۱۸سر و ته بسته چون در کوچه آیی
تو خانم جان نه، بادمجانِ مایی
۱۹بدان خوبی در این چادر کریهی
به هر چیزی بجز انسان شبیهی
۲۰کجا فرمود پیغمبر به قرآن
که باید زن شود غولِ بیابان
۲۱کدام است آن حدیث و آن خبر کو
که باید زن کند خود را چو لولو
۲۲تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان کنی زینت فروشی
۲۳چنین کز پای تا سر در حریری
زنی آتش به جان، آتش نگیری!
۲۴به پا پوتین و در سر چادرِ فاق
نمایی طاقتِ بیطاقتان طاق
۲۵بیندازی گُل و گُلزار بیرون
ز کیف و دستکش دلها کنی خون
۲۶شود محشر که خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو کو گرفته!
۲۷پیمبر آنچه فرمودست آن کُن
نه زینت فاش و نه صورت نهان کن
۲۸حجابِ دست و صورت خود یقینست
که ضدِّ نصِّ قرآنِ مبینست
۲۹به عصمت نیست مربوط این طریقه
چه ربطی گوز دارد با شقیقه؟
۳۰نگر اندر دهات و بینِ ایلات
همه رو باز باشند آن جمیلات
۳۱چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟
رواجِ عشوه در بازارشان نیست؟
۳۲زنان در شهرها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیرِ اینند
۳۳در اقطارِ دگر زن یار مردست
در این محنتسرا سربارِ مردست
۳۴به هر جا زن بُوَد هم پیشه با مرد
در این جا مرد باید جان کَنَد فرد
۳۵تو ای با مشک و گل همسنگ و همرنگ
نمیگردد در این چادر دلت تنگ؟
۳۶نه آخِر غنچه در سیرِ تکامُل
شود از پرده بیرون تا شود گُل؟
۳۷تو هم دستی بزن این پرده بردار
کمالِ خود به عالم کن نمودار
۳۸تو هم این پرده از رُخ دور میکُن
در و دیوار را پر نور میکُن
۳۹فدای آن سر و آن سینۀ باز
که هم عصمت در او جمعست هم ناز
۴۰