شنیدم من که عارف جانم آمد
رفیقِ سابقِ طهرانم آمد
۱شدم خوشوقت و جانی تازه کردم
نشاط و وَجدِ بیاندازه کردم
۲به نوکرها سپردم تا بدانند
که گر عارف رسد از در نرانند
۳نگویند این جَنابِ مولوی کیست
فُلانی با چنین شخص آشنا نیست
۴نهادم در اطاقش تختِ خوابی
چراغی، حوله ای، صابونی، آبی
۵عرقهایی که با دقّت کشیدم
به دستِ خود دَرونِ گنجه چیدم
۶مهیّا کردمش قِرطاس و خامه
برایِ رفتنِ حمّام جامه
۷فراوان جوجه و تیهو خریدم
دوتایی احتیاطاً سر بریدم
۸نشستم منتظر کز در در آید
ز دیدارش مرا شادان نماید
۹