عشق مجنون بدین مقام رسید
از تک و پوی و گفت و گوی رهید
۱داد با خود ترانه ای نو ساز
عشقبازی به عشق کرد آغاز
۲آستین زد به هر نو و کهنی
داد دامن به چنگ خاربنی
۳از درون نرم خارپشت آیین
وز برون با کسان درشت آیین
۴زیر آن خاربن قرار گرفت
ترک رفتن به کوی یار گرفت
۵چند روزی بر این نسق چو گذشت
بارها در ضمیر لیلی گشت
۶که چه حال اوفتاد مجنون را
بیخود آن مبتلای مفتون را
۷که نشانش به دشت پیدا نیست
هم تگ آهوان صحرا نیست
۸مانده است از گروه گوران دور
نفکند در صف گوزنان شور
۹روزها نشنوم ز کس رازش
شب نیاید به گوشم آوازش
۱۰آخرالامر هیچ چاره ندید
شرح حالش ز محرمان پرسید
۱۱قصه درد او بیان کردند
صورت حال او عیان کردند
۱۲نیمروزی به کام دمسازان
یافت در خواب چشم غمازان
۱۳چشم ها را کشید سرمه ناز
عقل و دین را درید پرده راز
۱۴کرد نعلین دلبری در پای
شد به گام وفا زمین فرسای
۱۵شد خرامنده تا بر مجنون
سایه افکند بر سر مجنون
۱۶بانگ زد کای ز عشق برخوردار
سایه انداخت وصل سر بردار
۱۷گفت مجنون کیی تو باز نمای
لب خامش به شرح راز گشای
۱۸گفت من آن که زخم او خوردی
به تمناش سر فرو بردی
۱۹منم آرام جان تو لیلی
قبله جاودان تو لیلی
۲۰گفت رو رو که آنچنانم من
که بجز عشق تو ندانم من
۲۱عشق تو ای نگار فرزانه
در دلم کرد آنچنان خانه
۲۲که تو را هم نماند گنجایی
خوشترم بعد ازین به تنهایی
۲۳