بود در دولت نظام الملک
آن فلک بحر فضل او را فلک
۱موصلی نسبتی به نیشاپور
به نجوم و اصول آن مشهور
۲پشت او چون کمان به قبضه شیب
متصل در کمانش سهم الغیب
۳هر چه از آسمان خبر دادی
تیر حکمش خطا نیفتادی
۴بود در شهر خادم خواجه
در سفرها ملازم خواجه
۵ضعف پیری بر او چو زور آورد
روی در عالم سرور آورد
۶خواست روزی ز خواجه اذن و نهاد
در نشاپور روی از بغداد
۷خواجه وقت وداع با او گفت
کای دلت گنج رازهای نهفت
۸کی بود وقت رخت بستن من
یا صدف پر گهر شکستن من
۹گفت چون من روم پس از شش ماه
رخت بندی ازین نشیمنگاه
۱۰دستت از کار و بار بسته شود
صدفت بر گهر شکسته شود
۱۱خواجه این راز را نگه می داشت
چشم بر واصلان ره می داشت
۱۲از نشاپور هر که را دیدی
خبر موصلی بپرسیدی
۱۳هر که از صحتش خبر گفتی
همچو گل از نشاط بشگفتی
۱۴موصلی را به نامه کردی یاد
خاطرش را ز تحفه کردی شاد
۱۵زین حکایت گذشت سالی چند
بود خواجه به حال خود خرسند
۱۶ناگهان قاصدی رسید از راه
از نشاپور و اهل آن آگاه
۱۷خواجه احوال موصلی پرسید
گفت مسکین به خواجه جان بخشید
۱۸زان خبر وقت خواجه درهم شد
دل شادش نشانه غم شد
۱۹بحلی خواست از ستمزدگان
شادمان ساخت جان غمزدگان
۲۰وقف ها کرد و وقفنامه نوشت
تخم چندین هزار نیکی کشت
۲۱بندگان را ز بند کرد آزاد
ساخت ز آزادنامه هاشان شاد
۲۲کرد ادا آنقدر که وامش بود
وامداران شدند ازو خوشنود
۲۳به وصایازباندرازی کرد
بس کسان را که کارسازی کرد
۲۴دست از کار و بار و دنیا بست
دیده بر راه انتظار نشست
۲۵تا به تیغ جماعت بی باک
لوح جانشان ز حرف ایمان پاک
۲۶کرد جا در حظیره شهدا
روح الله روحه ابدا
۲۷