دل بود اوستاد کارگزار
تن به دستش نهاده آلت کار
۱کارش از بهر راحت دو سرای
یاری خلق و بندگی خدای
۲شغل استاد را به هر حالت
شرط باشد درستی آلت
۳اول آلت درست می باید
تا ازو کارها درست آید
۴تا قلم را نخست دست دبیر
نتراشد به گزلک تدبیر
۵نرود بر مراد دل قلمش
خوش نیاید به چشم کس رقمش
۶تا نه گزلک ز صنعت سکاک
شود از کندی و درشتی پاک
۷کی قلم را توان تراشیدن
روی دفتر به آن خراشیدن
۸همچنین تن که آلت دل توست
کارهای دلت به اوست درست
۹حارسی بایدش دقیقه شناس
کش ز آفات دهر دارد پاس
۱۰حفظ صحت کند به زور آغاز
صحت رفته را بیارد باز
۱۱در مزاجت گر اختلال افتد
منحرف گشته ز اعتدال افتد
۱۲کند از یاوری علم و عمل
انحرافش به اعتدال بدل
۱۳کیست حارس طبیب روشن رای
سوده در راه کسب حکمت پای
۱۴برده در علم محنت تحصیل
کرده آن را ز آزمون تکمیل
۱۵مقبلی مشفقی نکوکاری
خاطری زو ندیده آزاری
۱۶با همه بذله گوی و خندان روی
با همه مهربان و نیکو خوی
۱۷نه در ابروش چین ز سنگدلی
نه گره بر جبین ز تنگدلی
۱۸طلعت او شفای بیماران
خنده اش راحت جگر خواران
۱۹مترقب لقای یزدان را
مترصد رضای رضوان را
۲۰دست او در سبب چو اهل حجاب
دل او با مسبب الاسباب
۲۱