بشنو این قصه را که نوشروان
روزی از باده خواست نوش روان
۱روشن اندیشگان پاک سرشت
ساز کردند مجلسی چو بهشت
۲ساقیان در نوای نوشانوش
مطربان بر سپهر برده خروش
۳ساقیی برگرفت ساغر زر
برده تا شاه معدلت گستر
۴دست او سست شد ز هیبت شاه
خلعت شاه شد ز باده تباه
۵خاطر شاه را به هم برزد
آتش خشمش از درون سرزد
۶گفت خواهم چو باده خون تو ریخت
همچو جرعه به خاک راه آمیخت
۷ساقی از شه چو این وعید شنید
وز وی امضای آن نداشت بعید
۸برگرفت از میان صراحی را
ریخت بر وی روان صراحی را
۹زد بر او بانگ کای تباه سیر
چیست این عذر از گناه بتر
۱۰گفت شاها چو آمد اول کار
از من این جرم خالی از هنجار
۱۱وان نبود آنچنان که بستیزی
به همان جرم خون من ریزی
۱۲جرم دیگر بر آن بیفزودم
تخت و تاجت به باده آلودم
۱۳تا چو در کشتنم بر آری تیغ
کس نگوید به کشورت که دریغ
۱۴کین شهنشاه معدلت پیشه
تافت زین پیشه روی اندیشه
۱۵یافت از دور چرخ دیر مدار
دامن عدل او ز ظلم غبار
۱۶شد مرا با درون آشفته
کردنی کرده گفتنی گفته
۱۷کوتهم شد بر این دقیقه سخن
بعد ازین هر چه بایدت آن کن
۱۸شاه گفت ای بر آتشم زده آب
طبع چون آب تو به لطف چو آب
۱۹گرچه بود از نخست بد کارت
عذر کار تو خواست گفتارت
۲۰عفو کردم جنایت تو تمام
شکر این عفو را بگردان جام
۲۱