بود شاهی به فضل و دانش و رای
راحت جان بندگان خدای
۱همه اخلاق او پسندیده
از ره عقل و دین نلغزیده
۲لیک خشمش ز حد برون بودی
زیر فرمان آن زبون بودی
۳از دلش چون غضب زبانه زدی
شعله در خرمن زمانه زدی
۴زین سبب روز و شب پریشان بود
هر چه می کرد ازان پشیمان بود
۵خشم با نیکخواه یا بدخواه
از همه کس بد است خاصه ز شاه
۶خشم کاید ز شه کسان را پیش
آنچنان خشم ناید از درویش
۷خشم درویش خان و مان سوزد
خشم شه جمله جهان سوزد
۸خشم آن ناسزاست یا دشنام
خشم این رنج خاص و کشتن عام
۹خشم آن بر سر زبان باشد
خشم این در گزند جان باشد
۱۰شد شبی این حدیث را خوانا
بر حکیمی به کارها دانا
۱۱گفت با او حکیم دانش کیش
کای به دانش ز شهریاران بیش
۱۲چون زند شعله آتش غضبت
سازد از تاب خویش خشک لبت
۱۳با خود اندیشه کن که این عاجز
نیست بیرون ز ملک من هرگز
۱۴گردن او همیشه پست من است
زدن و کشتنش به دست من است
۱۵در سیاست شتاب کردن چیست
بی فراست عذاب کردن چیست
۱۶کشتن زندگان بس آسان است
زنده چون کشته شد چه درمان است
۱۷به سفه در شدن به کار که چه
دادن از دست اختیار که چه
۱۸اختیاری که داده است خدای
دست ازان چون کشم ز سستی رای
۱۹شکر آن را که پادشاه منم
از بد و نیک کینه خواه منم
۲۰نیست او را به پادشاهی خویش
دست بر من به کینه خواهی خویش
۲۱به که بر حال وی ببخشایم
گردن او ز بند بگشایم
۲۲گر ببخشم سزایش از تقصیر
چند روزی در آن کنم تأخیر
۲۳بو که روشن شود حقیقت کار
دل نیازاردم ازان آزار
۲۴هر سحر چون ز خواب برخیزی
پیشتر زانکه با کس آمیزی
۲۵این سبق را به خود مکرر کن
رفتن خود بر آن مقرر کن
۲۶تا شود طبع این تکلف تو
به تدبر رود تصرف تو
۲۷چند روزی نهاد شاه کریم
بند بر خشم خود به پند حکیم
۲۸خشم او شد بدل به خوشنودی
کارش آورد رو به بهبودی
۲۹ای خوشا وقت شاه دانش کوش
باز کرده به اهل دانش گوش
۳۰کرده آنگه به حکم دانش کار
برگرفته ز خلق عالم بار
۳۱