صانع بیچون چو عالم آفرید
عقل اول را مقدم آفرید
۱دَه بوَد سلک عقول ای خردهدان
وان دهم باشد مؤثر در جهان
۲کارگر چون اوست در گیتی تمام
عقل فعالش ازان کردند نام
۳اوست در عالم مفیض خیر و شر
اوست در گیتی کفیل نفع و ضر
۴نیستش پیوند جسمانی و جسم
گنج او مستغنی آمد زین طلسم
۵او به ذات و فعل خود زینها جداست
کرد بیپیوند اینها هر چه خواست
۶روح انسان زادهٔ تأثیر اوست
نفس حیوان سخرهٔ تدبیر اوست
۷زیر فرمان ویاند اینها همه
غرق احسان ویاند اینها همه
۸او شه فرمانده است و دیگران
زیر فرمان وی از فرمانبران
۹چون به نعت شاهی او آراستهست
راهدان از شاه او را خواستهست
۱۰بر جهان فیضی که از وی میرسد
بر وی از بالا پیاپی میرسد
۱۱پیش دانا راهدان بوالعجب
فیض بالا را حکیم آمد لقب
۱۲روح پاکش نفس گویا گشته اسم
زاده زین عقل است بیپیوند جسم
۱۳هست بیپیوندی جسمش مراد
آن که گفت این از پدر بیجفت زاد
۱۴زادهای بس پاکدامان آمدهست
نام این زاده سلامان آمدهست
۱۵کیست ابسال این تن شهوتپرست
زیر احکام طبیعت گشته پست
۱۶تن به جان زندهست و جان از تن مدام
گیرد از ادراک محسوسات کام
۱۷هر دو زان رو عاشق یکدیگرند
جز به جبر از صحبت هم نگذرند
۱۸چیست آن دریا که در وی بودهاند؟
وز وصال هم در او آسودهاند؟
۱۹بحر شهوتهای حیوانیست آن
لجه لذات نفسانیست آن
۲۰عالمی در موج او مستغرقند
واندر استغراق او دور از حقند
۲۱چیست آن ابسال در صحبت قریب؟
وان سلامان ماند از وی بینصیب
۲۲باشد آن تأثیر سن انحطاط
طی شدن آلات شهوت را بساط
۲۳کرده جا محبوب طبع اندر کنار
وآلت شهوت فرومانده ز کار
۲۴چیست آن میل سلامان سوی شاه؟
وان نهادن رو به تخت عز و جاه؟
۲۵میل لذتهای عقلی کردن است
رو به دارالملکِ عقل آوردن است
۲۶چیست آن آتش؟ ریاضتهای سخت
تا طبیعت را زند آتش به رخت
۲۷سوخت زان آثار طبع و جان بماند
دامن از شهوات حیوانی فشاند
۲۸لیک چون عمری به آتش بود خوی
گهگهش درد فراق آمد به روی
۲۹زان حکیمش وصف حسن زهره گفت
کرد جانش را به مهر زهره جفت
۳۰تا به تدریج او به زهره آرمید
وز غم ابسال و عشق او رهید
۳۱چیست زهره؟ آن کمالات بلند
کز وصول آن شود جان ارجمند
۳۲زان جمال عقل نورانی شود
پادشاه ملک انسانی شود
۳۳با تو گفتم مجمل این اسرار را
مختصر آوردم این گفتار را
۳۴گر مفصل بایدت فکری بکن
تا به تفصیل آید اسرار کهن
۳۵هم بر این اجمالکاری این خطاب
ختم شد والله اعلم باالصواب
۳۶