میوه ها تازه و تر شاخ به شاخ
روزی باغ روان کرده فراخ
۱سیب و امرود به هم مشت زده
فندق از خرمی انگشت زده
۲نار پستان صنمی شاخ انار
سرکش از بوسه و آبی ز کنار
۳تاک ها کرده در او پر پایه
همچو عالی گهران پر مایه
۴نخشبی های وی از گوهر پاک
کرده یاقوت تر آویزه تاک
۵هر که از فخری او گفته صفات
دهنش کرده پر از حب نبات
۶شهری القصه چو آن باغ بدید
گاو نفسش به چراگاه رسید
۷می نکرد از پس و از پیش نگاه
همچو گرگی که فتد در رمه گاه
۸همچو بادی که ز دشت آید سخت
میوه با شاخ شکستی ز درخت
۹کندی آنسان ز درختی سیبی
که رساندی به درخت آسیبی
۱۰ور بر آن سیب نه دستش بودی
کردی از سنگ کلوخ امرودی
۱۱به سوی نار چو دست آوردی
حقه لعل شکست آوردی
۱۲ور یکی خوشه ز تاک افکندی
تاک را پایه به خاک افکندی
۱۳بیخودیهاش چو دهقان می دید
بر خود از غصه آن می پیچید
۱۴شهریش گفت ز من این تک و پوی
گر نه بر وفق مراد است بگوی
۱۵گفت من با تو چه گویم آخر
وز تو انصاف چه جویم آخر
۱۶نه یکی دانه به گل کاشته ای
نه نهالی ز گل افراشته ای
۱۷نه زمینی ز تو آراسته گشت
نه درختی ز تو پیراسته گشت
۱۸نشد از بیل کفت آبله دار
نشدی غرقه به خون آبله وار
۱۹آبیاریت شبی خواب نبرد
راحت خواب تو را آب نبرد
۲۰در دلت نیست جز این اندیشه
کین به خود رسته چو کوه و بیشه
۲۱کی ز رنجم شود آگه دل تو
نیست جز بی خبری حاصل تو
۲۲رنج همدرد که داند همدرد
شرح آن هست به بیدردان سرد
۲۳شهریی شد ز ره دشت به ده
تا گشاید ز دلش گشت گره
۲۴دید از ابنای دهش دهقانی
بردش از راه سوی بستانی
۲۵باغی آراسته چون باغ بهشت
بل کز آراستگی داغ بهشت
۲۶