ای که از طبع فرومایه خویش
می زنی گام پی وایه خویش
۱خاطر از وایه خود خالی کن
زین هنر پایه خود عالی کن
۲بهر خود گرمی جز سردی نیست
سردی آیین جوانمردی نیست
۳چند روزی ز قوی دینان باش
در پی حاجت مسکینان باش
۴شمع شو شمع که خود را سوزی
تا به آن بزم کسان افروزی
۵با بد و نیک نکوکاری ورز
شیه یاری و غمخواری ورز
۶ابر شو تا که چو باران ریزی
بر گل و خس همه یکسان ریزی
۷چشم بر لغزش یاران مفکن
به ملامت دل یاران مشکن
۸در گذر از گنه و از دگران
چون ببینی گنهی در گذران
۹باش چون بحر ز آلایش پاک
ببر آلایش از آلایشناک
۱۰همچو دیده به سوی خویش مبین
خویش را از دگران بیش مبین
۱۱بس عمارت که بود خانه رنج
بس خرابی که شود پرده گنج
۱۲با همه باش به صلح آوریی
که نگنجد به میان داوریی
۱۳همچو آن بیخته خاک از خس و خار
که زند آب بر آن ابر بهار
۱۴کف پا رانبود زان دردی
پس پا را نرسد زان گردی
۱۵ور سوی داوریت افتد رای
به که با خود کنی از بهر خدای
۱۶بت خود را بشکن خوار و ذلیل
ناور شو به فتوت چو خلیل
۱۷بت تو نفس هواپرور توست
که به صد گونه خطا رهبر توست
۱۸بسط کن بر همه کس خوان کرم
بذل کن بر همه همیان درم
۱۹گر براهیمی و گر زردشتی
روی در هم مکش از هم پشتی
۲۰بازکش پای ز آزار همه
دست بگشای به ایثار همه
۲۱هر چه بدهی به کسی باز مجوی
دل ز اندیشه آن پاک بشوی
۲۲آنچه بخشند چه بسیار و چه کم
نیست بر گشتن ازان طور کرم
۲۳طفل چون صاحب احسان گردد
زود از داده پشیمان گردد
۲۴هر چه خندان بدهد نتواند
که دگر گریه کنان نستاند
۲۵تا توانی مگشا جیب کسان
منگر در هنر و عیب کسان
۲۶عیب بینی هنر چندان نیست
هدف قصد هنرمندان نیست
۲۷هر چه نامش نه پسندیده کنی
بهتر آنست که نادیده کنی
۲۸دل ز اندیشه آن داری دور
دیده از دیدن آن سازی کور
۲۹بو که از چون تو نکو کرداری
به دل کس نرسد آزاری
۳۰