خوش آن کز بند صورت باز رسته
ز سحر چشمبندان چشم بسته
۱دلش بیدار و چشمش در شکر خواب
ندیده کس چنین بیدار در خواب
۲بپوشیده ز ناپاینده دیده
ولی پوشیده آینده دیده
۳شبی یوسف به پیش چشم یعقوب
که پیش او چو چشمش بود محبوب
۴به خواب خوش نهاده سر به بالین
به خنده لعل نوشین کرد نوشین
۵ز شیرین خنده آن لعل شکرخند
به دل یعقوب را شوری در افکند
۶چو یوسف نرگس سیراب بگشاد
چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد
۷بدو گفت ای شکر شرمنده تو
چه موجب داشت شکر خنده تو
۸بگفتا خواب دیدم مهر و مه را
ز رخشنده کواکب یازده را
۹که یکسر داد تعظیمم بدادند
به سجده پیش رویم سر نهادند
۱۰پدر گفتا که بس کن زین سخن بس
مگوی این خواب را زنهار با کس
۱۱مباد این خواب را اخوان بدانند
به بیداری صد آزارت رسانند
۱۲ز تو در دل هزاران غصه دارند
درین قصه کیت فارغ گذارند
۱۳نیارند از حسد این خواب را تاب
که بس روشن بود تعبیر این خواب
۱۴پدر کرد این وصیت لیک تقدیر
به بادی بگسلد زنجیر تدبیر
۱۵به یک تن گفت یوسف آن فسانه
نهاد آن را به اخوان در میانه
۱۶شنیدستی که هر سر کز دو بگذشت
به اندک وقت ورد هر زبان گشت
۱۷حکیمی گفت کان دو جز دو لب نیست
کزان سر بگذرانیدن ادب نیست
۱۸بسا سر کز دو لب افتد به بیرون
درون صد دلاور را کند خون
۱۹چه خوش گفت آن نکو گوی نکوکار
که سر خواهی سلامت سر نگهدار
۲۰چو وحشی مرغی از بند قفس جست
دگر نتوان به دستان پای او بست
۲۱چو اخوان قصه یوسف شنیدند
ز غصه پیرهن بر خود دریدند
۲۲که یا رب چیست در خاطر پدر را
که نشناسد ز نفع خود ضرر را
۲۳نمی دانیم کز طفلی چه آید
که طفلی جز طفیلی را نشاید
۲۴به هر یک چند بر بافد دروغی
دهد زان گوهر خود را فروغی
۲۵خورد آن پیر مسکین زو فریبی
شود از صحبت او ناشکیبی
۲۶کند قطع نکو پیوندی ما
برد مهر پدر فرزندی ما
۲۷پدر کرده ست ازینسان سربلندش
نیفتد اینقدر حشمت پسندش
۲۸هوس دارد که ما از تیرگی پاک
به سجده پیش او افتیم بر خاک
۲۹نه تنها ما که مادر با پدر هم
نباید جاه جویی اینقدر هم
۳۰پدر را ما خریداریم نی او
پدر را ما هواداریم نی او
۳۱اگر روز است در صحرا شبانیم
وگر شب خانه اش را پاسبانیم
۳۲بر اعدا قوت بازویش از ماست
بر احباب آب رویش از ماست
۳۳بجز حیلتگری از وی چه دیده ست
کز اینسان بر سر ما برگزیده ست
۳۴بیا تا کار خود را چاره سازیم
به هر راهش توان آواره سازیم
۳۵چو با ما بر سر غمخوارگی نیست
دوای او به جز آوارگی نیست
۳۶بباید چاره سازی را کمر بست
نرفته اختیار چاره از دست
۳۷چو خاری بر دمد از شور بختی
بباید کند ناگشته درختی
۳۸به قصد چاره سازی عهد بستند
به عزم مشورت یکجا نشستند
۳۹