جوانمردان که از خود رستگانند
به کنج بیخودی بنشستگانند
۱ز قید طبع و کید نفس پاکند
به راه درد و کوی عشق خاکند
۲نه زیشان بر دل مردم غباری
نه از مردم بر ایشان هیچ باری
۳به ناسازی عالم سازگارند
به هر باری که آید بردبارند
۴چو شب خسپند بی کین و ستیزند
سحر زانسان که شب خسپند خیزند
۵حسد ورزان یوسف بامدادان
به فکر دینه خرم طبع و شادان
۶زبان پر مهر و سینه کینه اندیش
چو گرگان نهان در صورت میش
۷به دیدار پدر احرام بستند
به زانوی ادب پیشش نشستند
۸در زرق و تملق باز کردند
ز هر جایی سخن آغاز کردند
۹بیان کردند هر نوی و کهن را
رسانیدند تا اینجا سخن را
۱۰که از خانه ملالت خاست ما را
هوای رفتن صحراست ما را
۱۱اگر باشد اجازت قصد داریم
که فردا روز در صحرا گذاریم
۱۲برادر یوسف آن نور دو دیده
ز کمسالی به صحرا کم رسیده
۱۳چه باشد کش به ما همراه سازی
به همراهیش ما را سر فرازی
۱۴به کنج خانه مانده روز تا شب
«فارسله غدا نرتع و نلعب »
۱۵گهی با او ره صحرا نوردیم
گهی بر پشت کوه و پشته گردیم
۱۶گهی از گوسفندان شیر دوشیم
گهی شیرین و خندان شیر نوشیم
۱۷ز فرش سبزه بازیگاه سازیم
به هر لاله به بازی راه سازیم
۱۸رباییم از سر لاله کلاهش
کنیم از فرق یوسف جلوه گاهش
۱۹زده بالا به سان کبک دامان
میان سبزه سازیمش خرامان
۲۰به یک جا گله آهو چرانیم
ز یک سو گرگ را زهره درانیم
۲۱بود طبعش به اینها شاد گردد
ز اندوه وطن آزاد گردد
۲۲ز جد گرچه هزار اعجوبه سازی
نخندد طبع کودک جز به بازی
۲۳چو یعقوب این سخن بشنید ازیشان
گریبان رضا پیچید ازیشان
۲۴بگفتا بردن وی کی پسندم
کزان گردد درون اندوهمندم
۲۵ازان ترسم کزو غافل نشینید
ز غفلت صورت حالش نبینید
۲۶درین دیرینه دشت محنت انگیز
کهن گرگی بر او دندان کند تیز
۲۷بدان نازک بدن دندان رساند
تنش را بلکه جانم را دراند
۲۸چو آن افسونگران این را شنیدند
فسون دیگر از نو در دمیدند
۲۹که آخر ما نه زانسان سست راییم
که هر ده تن به گرگی بس نیاییم
۳۰نه گرگ ار شیر مردمخوار باشد
به چنگ ما چو روبه خوار باشد
۳۱چو زیشان کرد یعقوب این سخن گوش
ز عذر انگیختن گردید خاموش
۳۲به صحرا بردن یوسف رضا داد
بلا را در دیار خود صلا داد
۳۳