چو مالک را برون از دست رنجی
فرو شد پای ازان سودا به گنجی
۱نمی آمد به روی آن دلارای
در آن ره بر زمین از شادیش پای
۲به بویش جان همی پرورد و می رفت
دو منزل را یکی می کرد و می رفت
۳به مصر آمد چو نزدیک از ره دور
میان مصریان شد قصه مشهور
۴که آمد مالک اینک از سفر باز
به عبرانی غلامی گشته دمساز
۵بر اوج نیکویی تابنده ماهی
به ملک دلبری فرخنده شاهی
۶ندیده با هزاران دیده افلاک
چو او نقشی به صورتخانه خاک
۷چو شاه مصر این آوازه بشنید
ازین غیرت بسی بر خویش پیچید
۸که خاک مصر بستان جمال است
به از گلهای این بستان محال است
۹گلی کز روضه فردوس خیزد
ز شرم رویشان بر خاک ریزد
۱۰عزیز مصر را گفتا روان شو
به استقبال سوی کاوران شو
۱۱به چشم خود ببین آن ماهرو را
بیاور رو بدین درگاه او را
۱۲عزیز از مصر رو در کاروان کرد
نظر در روی آن آرام جان کرد
۱۳چنان دیدار او از خود ربودش
که بیخود خواست تا آرد سجودش
۱۴ولی یوسف سرش از خاک برداشت
به پیش روی خویشش سجده نگذاشت
۱۵که سر جز پیش آن کس خم مبادت
که بر گردن ز سر منت نهادت
۱۶عزیز آنگه ز مالک شد طلبکار
کش آرد تا در شاه جهاندار
۱۷بگفتا ز آمدن فکری نداریم
ولی از لطف تو امیدواریم
۱۸که ما را این زمان معذور داری
به آسایش درین منزل گذاری
۱۹بود روزی سه چار آسوده گردیم
که از رنج سفر بی خواب و خوردیم
۲۰غبار از روی و چرک از تن بشوییم
تن پاکیزه سوی شاه پوییم
۲۱عزیز مصر چون این نکته بشنید
به خدمتگاری شه باز گردید
۲۲به شاه از حسن یوسف شمه ای گفت
به غیرت ساخت جان شاه را جفت
۲۳اشارت کرد کز خوبان هزاران
به دارالملک خوبی شهریاران
۲۴همه زرین کله بنهاده بر سر
همه زرکش قبا پوشیده در بر
۲۵کمرهای مرصع بر میانشان
به خنده در شکر ریزی دهانشان
۲۶چو گل از گلشن خوبی بچینند
ز گلرویان مصری برگزینند
۲۷که چون آرند یوسف را به بازار
کنندش عرض بر چشم خریدار
۲۸کشند اینان بدین شکل و شمایل
به دعوی داریش صف در مقابل
۲۹شود ور خود بود مهر جهانگرد
ازین آتش رخان بازار او سرد
۳۰