زلیخا بود ازین صورت تهی دل
کزو تا یوسف آمد یک دو منزل
۱ولی جانش ازان معنی خبر داشت
ز داغ شوق سوزی در جگر داشت
۲نمی دانست کان شوق از کجا خاست
به حیلت سازیش تسکین همی خواست
۳به صحرا شد برون تا زان بهانه
ز دل بیرون دهد اندوه خانه
۴به سختی چند روز آنجا به سر برد
بر آن محنت بسی دندان بیفشرد
۵گرفت اسباب عیش و خرمی پیش
ولی هر لحظه شد اندوه او بیش
۶چو در صحرا به خرمن سیلش افتاد
دگر باره به خانه میلش افتاد
۷به پشت بارگی هودج نشین شد
به منزلگاه خود رحلت گزین شد
۸اگر چه روی در منزلگهش بود
گذر بر ساحت قصر شهش بود
۹چو دید آن انجمن گفت این چه غوغاست
که گویی رستخیز از مصر برخاست
۱۰یکی گفت این پی فرخنده نامیست
بساط عرض کنعانی غلامیست
۱۱غلامی نی که رخشان آفتابی
به دارالملک خوبی کامیابی
۱۲زلیخا دامن هودج برانداخت
چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت
۱۳برآمد از دلش بی خواست فریاد
ز فریادی که زد بی خود بیفتاد
۱۴روان هودج کشان هودج براندند
به خلوتخانه خاصش رساندند
۱۵چو شد منزلگهش آن خلوت راز
ز حال بی خودی آمد به خود باز
۱۶ازو پرسید دایه کای دلفروز
چرا کردی فغان از جان پر سوز
۱۷لب شیرین به افغان چون گشادی
بدان تلخی چرا بی خود فتادی
۱۸بگفت ای مهربان مادر چه گویم
که گردد آفت من هر چه گویم
۱۹در آن مجمع غلامی را که دیدی
ز اهل مصر وصف او شنیدی
۲۰ز عالم قبله گاه جان من اوست
فدایش جان من جانان من اوست
۲۱به خوابم روی زیبا وی نموده ست
شکیب از جان شیدا وی ربوده ست
۲۲به تن در تب به دل در تاب ازویم
ز دیده غرق خون ناب ازویم
۲۳درین کشور ز سودایش فتادم
بدین شهر از تمنایش فتادم
۲۴ز خان و مان مرا آواره او ساخت
درین آوارگی بیچاره او ساخت
۲۵به هر محنت که دیدی چند سالم
که بود از راحت گیتی ملالم
۲۶همه از آرزوی روی او بود
ز شوق قامت دلجوی او بود
۲۷ز کوه افزون بود بار من امروز
ندانم چون شود کار من امروز
۲۸مه من شاه ایوان که گردد
به رخ شمع شبستان که گردد
۲۹کدامین دیده گردد روشن از وی
کدامین خانه گردد گلشن از وی
۳۰که یابد از لب جانبخش او کام
که گیرد در پناه سروش آرام
۳۱کمند جعد مشکینش که بافد
ز وصل نخل سیمینش که لافد
۳۲که بازد حاصل خود در بهایش
که سازد کحل دیده خاک پایش
۳۳مرا به گردد از وی حال یا نی
رسد دستم بدین اقبال یا نی
۳۴چو دایه آتش او دید کز چیست
چو شمع از آتش او زار بگریست
۳۵بگفت ای شمع سوز خود نهان دار
غم شب رنج روز خود نهان دار
۳۶صبوری پیشه کردی روزگاری
مکن جز صبر نیز امروز کاری
۳۷بود کز صبر امیدت برآید
ز ابر تیره خورشیدت برآید
۳۸