به چارم روز موعود یوسف خور
چو زد از ساحل نیل فلک سر
۱به یوسف گفت مالک کای دلارای
تو همچون خور کنار نیل کن جای
۲ز خود کن گرد ره را شست و شویی
ز خاکت نیل را ده آبرویی
۳به حکم مالک آن خورشید تابان
به سوی نیل شد حالی شتابان
۴به زیر پیرهن برد از برون دست
سمن را پرده نیلوفری بست
۵کلاه زرفشان از فرق بنهاد
ز زرین بیضه خود زاغ شب زاد
۶کشید آنگه چنان پیراهن از فرق
که جیبش غرب مه شد دامنش شرق
۷نمود آن دوش و بر از عطف دامن
چنان کز دور گردون صبح روشن
۸ازار نیلگون بسته به تعجیل
چو سیمین سروری آمد بر لب نیل
۹ز چرخ نیلگون برخاست فریاد
که شد نیل از قدوم آن مه آباد
۱۰به جای نیل من بودی چه بودی
ز پا بوسش من آسودی چه بودی
۱۱بر آن شد خور که خود را افکند پیش
به رود نیل ریزد چشمه خویش
۱۲نبیند چشمه خود چون سزایش
طفیل نیل شوید دست و پایش
۱۳به دریا پا نهاد از سوی ساحل
چو مه در برج آبی ساخت منزل
۱۴به طلعت بود خورشید جهانتاب
چو نیلوفر فرو رفت اندر آن آب
۱۵تنش در آب چون عریان درآمد
به تن آب روان را جان درآمد
۱۶گشاد از هم مسلسل گیسوان را
به رخ زنجیر بست آب روان را
۱۷مهیا ساخت بهر صید خواهی
معنبر دامی از مه تا به ماهی
۱۸گهی می ریخت آب از دست بر سر
ز پروین ماه را می بست زیور
۱۹گهی می داد از کف مالش گل
ز پنجه شانه می زد شاخ سنبل
۲۰چو گرد از روی و چرک از تن فرو شست
چو سروی از کنار نیل بر رست
۲۱ز مفرش دار مالک پیرهن خواست
به جلباب سمن گل را بیاراست
۲۲کشید آنگه به بر دیبای زرکش
به چندین نقش های خوش منقش
۲۳به زرین تاج مه را قدر بشکست
کمربند مرصع بر میان بست
۲۴فرو آویخت زلفین دلاویز
هوای مصر ازان شد عنبر آمیز
۲۵بدان خوبیش در هودج نشاندند
به قصد قصر شه مرکب براندند
۲۶نمود از قصر بیرون تختگاهی
که شاه آنجا کشیدی رخت گاهی
۲۷به پیشش خیل خوبان صف کشیده
پی دیدار یوسف آرمیده
۲۸فراز تخت هودج را نهادند
جهانی چشم بر هودج ستادند
۲۹قضا را بود ز ابر تیره آن روز
نهفته آفتاب عالم افروز
۳۰به یوسف گفت مالک کای دلارام
ز هودج نه به سوی تختگه گام
۳۱تو خورشیدی ز عارض پرده بگشای
ز نور خویش عالم را بیارای
۳۲چو یوسف برج هودج را بپرداخت
چو خور بر چشم مردم پرتو انداخت
۳۳گمان شد ناظران را کافتاب است
که طالع گشته از نیلی سحاب است
۳۴نظر کردند در مهر جهانتاب
بدانستند کز وی نیست آن تاب
۳۵هنوز او در پس ابر است مستور
ز روی یوسف است آن تابش نور
۳۶ز حیرت کف زنان اهل نظاره
فغان برداشتند از هر کناره
۳۷که یا رب کیست این فرخنده اختر
که هم ماه است ازو شرمنده هم خور
۳۸بتان مصر سر در پیش ماندند
ز لوحش حرف نسخ خویش خواندند
۳۹بلی هر جا شود مهر آشکارا
سها را جز نهان بودن چه یارا
۴۰