چو گردد کشته پنهان ماند این راز
ز کشته بر نیاید هرگز آواز
۱یکی گفت این به بی دینیست راهی
که اندیشیم قتل بی گناهی
۲اگر اسب جفا رانیم آخر
نه تا کشتن مسلمانیم آخر
۳غرض زین بقعه بیرون بردن اوست
نه کشتن یا زدن یا بردن اوست
۴همان به کافکنیمش از پدر دور
به هایل وادیی محروم و مهجور
۵بیابانی در او جز دام و دد نی
به جز روباه و گرگ از نیک و بد نی
۶نباشد آب او جز اشک نومید
نباشد نان او جز قرص خورشید
۷نه در وی سایه ای جز در شب تار
نه در وی بستری جز نشتر خار
۸چو یکچند اندر او آرام گیرد
به مرگ خویشتن بی شک بمیرد
۹نگشته تیغ ما رنگین به خونش
رهیم از تیغ نیرنگ و فسونش
۱۰دگر یک گفت قتل دیگر است این
چه جای قتل ازان هم بدتر است این
۱۱به یکدم زیر خنجر جان سپردن
به است از گرسنه یا تشنه مردن
۱۲صواب آنست کاندر دور و نزدیک
طلب داریم چاهی تنگ و تاریک
۱۳ز صدر عزت و جاه افکنیمش
به صد خواری در آن چاه افکنیمش
۱۴بود کانجا نشیند کاروانی
برآساید در آن منزل زمانی
۱۵به چاه اندر کسی دلوی گذارد
به جای آب ازان چاهش برآرد
۱۶به فرزندیش گیرد یا غلامی
کند در بردن وی تیزگامی
۱۷شود پیوند او زینجا بریده
به وی از ما گزندی نارسیده
۱۸چو گفت او قصه چاه پر آسیب
شدند آنان همه بر چه سراشیب
۱۹ز غور چاه مکر خود نه آگاه
همه بی ریسمان رفتند در چاه
۲۰گرفته با پدر در دل نفاقی
بر آن تزویر کردند اتفاقی
۲۱وز آن پس رو به کار خود نهادند
به فردا وعده آن کار دادند
۲۲چو آید مشکلی پیش خردمند
کزان مشکل فتد در کار او بند
۲۳کند عقل دگر با عقل خود یار
که تا در حل آن گردد مددگار
۲۴ز یک شمعش نگیرد نور خانه
فروزد شمع دیگر در میانه
۲۵ولی هست این سخن در راست بینان
به صدر راستی بالانشینان
۲۶نه در کجرو حریفان کج اندیش
که گردد از دو کجرو کجروی بیش
۲۷چو مجلس ساختند اخوان یوسف
برای مشورت در شان یوسف
۲۸یکی گفت او ز حسرت خون ما ریخت
به خونریزیش باید حیله انگیخت
۲۹ز دشمن ریز خون چون یافتی دست
که از دستش به خونریزی توان رست
۳۰