یکی کعبه رو گم شد از قافله
نه همراه او زاد نی راحله
۱پی طعمه هر چند همت گماشت
نیامد به چشمش گه شام و چاشت
۲ز زنگار گون گرد خوان سپهر
به جز گرده ماه یا قرص مهر
۳ندید از نم چشمه سار سراب
به جز کاسه چشم حسرت پر آب
۴همی گشت چون باد در گرد و خاک
به هر دشت و وادی به صد ترس و باک
۵سیه خانه ای دید ناگه ز دور
خوش آینده چون خال بر روی حور
۶منور شدش چشم ها زان سواد
خضروار رو در سیاهی نهاد
۷زنی یافت چون نافه اش پوست خشک
بر او گشته کافور موی چو مشک
۸به فرقش ز عز قناعت قناع
ز فرمان حرصش سر امتناع
۹بدو گفت کای مادر مهربان
که باشد ز وصف تو قاصر زبان
۱۰ز بی قوتیم تنگ گشته نفس
به یک خشک نانم به فریاد رس
۱۱بگفتا که دارم من از نان فراغ
نخورده درین دشت نان جز کلاغ
۱۲بود فارغ از فکر نان خاطرم
اگر دارمش آرزو کافرم
۱۳دمی باش کز مار یا سوسمار
کنم ماهیی ریگ پرور شکار
۱۴نه تابه ست بر آتش اینجا نه دیگ
کنم پخته از تف تفسیده ریگ
۱۵نشست از سر پای آن رهنورد
به حکم ضرورت ازان طعمه خورد
۱۶چو شد سیر ازان شوره خورده کباب
بجنبید در طبع او میل آب
۱۷نشان داد یک چشمه آبش ز دور
چو اشک ستمدیدگان تلخ و شور
۱۸بدو گفت ازان چشمه چون بازگشت
که ای بانوی بر و خاتون دشت
۱۹چرا رو نیاری به ده یا به شهر
که گیری ز هر نعمت و ناز بهر
۲۰بگفتا که هر جای شهر و ده است
یکی سفله بر خلق فرمانده است
۲۱قناعت نمودن به ناکام و کام
بدین ناگوار آب و ناخوش طعام
۲۲ازان به که بهر شکم بخردی
بود زیر فرمان همچون خودی
۲۳بیا ساقی و زان می دلپسند
که گردد ازو سفله همت بلند
۲۴فرو ریز یک جرعه در جام من
که دولت زند قرعه بر نام من
۲۵بیا مطرب و زان نو آیین سرود
که بر روی کار آرد آبم ز رود
۲۶درین کاخ زنگاری افکن خروش
فرو بند از کوس شاهیم گوش
۲۷