دلا دیده دوربین برگشای
درین دیر دیرینه دیرپای
۱ببین غور دور شبانروزیش
به خورشید و مه عالم افروزیش
۲نگویم قدیم است از آغاز کار
که باشد قدم خاصه کردگار
۳حدوث ار چه شد سکه نام او
نداند کس آغاز و انجام او
۴شب و روز او چون دو یغمایی اند
دو پیمانه عمر پیمایی اند
۵دو طرار هشیار و تو خفته مست
پی کیسه ببریدنت تیز دست
۶ز نقد امانی تو را کیسه پر
به جان دشمن کیسه پر کیسه بر
۷چو کیسه به سیم و زر آکنده است
دل کیسه داران پراکنده است
۸یکی جمع شو زین پراکندگی
تهی کن دل از کیسه آکندگی
۹به عبرت نظر کن که گردون چه کرد
فریدون کجا رفت و قارون چه کرد
۱۰پی گنج بردند بسیار رنج
کنون خاک ریزند بر سر چو گنج
۱۱پی عزت نفس خواری مکش
ز حرص و طمع خاکساری مکش
۱۲چه خوش گفت آن صوفی سفره دار
که نبود جهان جز یکی سفره وار
۱۳ازین سفره بنگر که در مرگ و زیست
نصیب تو با این همه خلق چیست
۱۴نصیب تو زان نیست یک لقمه بیش
منه بهر آن رنج بر جان خویش
۱۵اگر خواهدت از جگر خون چکید
نخواهد نصیب تو افزون رسید
۱۶طلب را نمی گویم انکار کن
طلب کن ولیکن به هنجار کن
۱۷به مردار جویی چو کرکس مباش
گرفتار هر ناکس و کس مباش
۱۸پی لقمه چون سگ تملق مکن
به فتراک دونان تعلق مکن
۱۹رهان گردن از بار غل طمع
فشان دامن از خار ذل طمع
۲۰طمع پای دل را به جز بند نیست
طمع کار مرد خردمند نیست
۲۱طمع هر کجا حلقه بر در زند
خرد خیمه زانجا فراتر زند
۲۲میامیز چون آب با هر کسی
میاویز چون باد در هر خسی
۲۳نیابی به جز ناکسی از کسان
نبینی به جز دیده ریش از خسان
۲۴خلاصی تو زآبرو ریختن
چه بخشد به مردم نیامیختن
۲۵خوش آن کو درین لاجوردی رواق
ز آمیزش جفت طاق است طاق
۲۶دلش بسته خویش و پیوند نیست
به سودای بیگانگان بند نیست
۲۷بود عیسی آساش همت قوی
به تنها نشینی و یکتا روی
۲۸نه زین دامگه بند بر گردنش
نه زین خاکدان گرد بر دامنش
۲۹کفش صفر و زان قدر او چون عدد
یکی گشته ده، ده رسیده به صد
۳۰ازان صفر بختش به فرخندگی
به هر گوش ازو حلقه بندگی
۳۱ز گیتی به هر خشک و تر ساخته
ز هر آرزو سینه پرداخته
۳۲نگشته چو گل پایبند خسان
نیاورده سر در کمند کسان
۳۳ببندد ز پیرامن شهر بار
کشد گردن از منت شهریار
۳۴بر اهل ولایت نیاید پدید
که تا ننگ والی نباید کشید
۳۵