دلم را چو فکرت بدینجا رسید
به مداحی شاه والا کشید
۱زمان را امان و امان را ضمان
درین نه صدف او و خور توامان
۲ملاذ الوری ملجاء الخافقین
هژ بر ظفر صید سلطان حسین
۳ز چترش سپهر برین سایه ای
ز قدرش فلک کمترین پایه ای
۴چو خورشید کو آسمان را گرفت
به میغ زرافشان جهان را گرفت
۵جهانگیری او به خود بود و بس
نبودش در آن منت از هیچ کس
۶به تختش همه خسروان سوده تاج
به تیغش همه سرکشان داده باج
۷فلک چون ببیند کمانش ز بیم
به قربانیش آورد سبز ا دیم
۸چو از زه فتد بر کمانش گره
برآید ز قوس قزح بانگ زه
۹چو جنبد خدنگش ازان سهم تیر
نشیند به خاک از سپهر اثیر
۱۰چو رمحش کند با فلک سرکشی
شود زان تغابن شهاب آتشی
۱۱به بهرام چرخ ار کمند افکند
به خاکش ز اوج بلند افکند
۱۲به خود و سپر درنیاورد سر
که پاس خداوند بودش سپر
۱۳زره بر تن خود نکرد استوار
که دریا که دیده ست در چشمه سار
۱۴نگهدار آن کس که یزدان بود
چه آسیبش از چرخ گردان بود
۱۵زهی بهر معماری این سرای
تو را ز آب و گل بر کشیده خدای
۱۶درین پر خلل چار دیوار خویش
مشو یک زمان غافل از کار خویش
۱۷به هر جا فتد رخنه فتنه زای
به یک مشت گل دست رحمت گشای
۱۸مبادا که دور از گل تازه ای
شود رخنه تنگ دروازه ای
۱۹درآید ز دروازه خیل بلا
بگیرد در و بام سیل بلا
۲۰به هر جا بود زین سرا خانه ای
شود خالی از گنج ویرانه ای
۲۱صدای خوش است این کهن طاق را
که عدل است معموری آفاق را
۲۲ز عدل است این گوی گردان به پای
ز عدل است این تنگ میدان به جای
۲۳اگر عدل نبود نماند جهان
به هم در رود آشکار و نهان
۲۴هر آن دل که از عدل جان پرورد
کجا رو به ظلمات ظلم آورد
۲۵بترسد ز ظلم آن که سالم هش است
که نفرین مظلوم ظالم کش است
۲۶