بیا ای جگر گوشه فرزند من
بنه گوش بر گوهر پند من
۱صدف وار بنشین دمی لب خموش
چو گوهر فشانم به من دار گوش
۲شنو پند و دانش به آن یار کن
چو دانستی آنگه به آن کار کن
۳ز گوش ار نیفتد به دل نور هوش
چه سوراخ موش و چه سوراخ گوش
۴به دانش که با آن کنش یار نیست
به جز ناخردمند را کار نیست
۵نیاید ز دل سرمه دانیت خوش
چو نبود ازان دیده ات سرمه کش
۶بزرگان که تعلیم دین کرده اند
به خردان وصیت چنین کرده اند
۷که ای همچو خورشید روشن ضمیر
چو صبح از صفا شیوه صدق گیر
۸به هر کار دل با خدا راست دار
که از راستکاری شوی رستگار
۹به طاعت چه حاصل که پشتت دوتاست
چو روی دلت نیست با قبله راست
۱۰همی باش روشندل و صاف رای
به انصاف با بندگان خدای
۱۱به هر ناکس و کس درین کارگاه
ز خود می ده انصاف و از کس مخواه
۱۲دم صبحگاهان چو گردان سپهر
بر آفاق مگشای جز چشم مهر
۱۳ازان چرخ را برتری حاصل است
که هر ذره را مهر او شامل است
۱۴چو باید بزرگیت پیرانه سر
به چشم بزرگی به پیران نگر
۱۵همی کن به پیران بی کس کسی
کزین شیوه دانم به پیری رسی
۱۶به تخصیص پیری که سرور بود
به پیری به هم پیر پرور بود
۱۷به خردان به چشم حقارت مبین
بسا خرد صدر بزرگی نشین
۱۸بود قیمت گوهر از آب و رنگ
چه غم زانکه خرد است نسبت به سنگ
۱۹به هر دشمنی کان برونی بود
وگر دشمنیهاش خونی بود
۲۰به حلم و مدارا چو کوه آی پیش
ز تیغ جفایش مکش فرق خویش
۲۱به خصم درونی که آن نفس توست
ز تو بردباری نباشد درست
۲۲در آزار او تیغ خونریز باش
به خونریزیش دمبدم تیز باش
۲۳نصیحتگری بر دل دوستان
بود چون دم صبح بر بوستان
۲۴به باغ ار نباشد صبا بهره ده
ز دل غنچه را کی گشاید گره
۲۵به درویش محتاج بخشش نمای
فرو بسته کارش به بخشش گشای
۲۶بود او چو لب تشنه کشت و تو میغ
چرا داری از کشت باران دریغ
۲۷ز نادان که اسراردان سخن
نباشد بگردان عنان سخن
۲۸چو گردد ازو خرمنت شعله خیز
پی کشتن شعله روغن مریز
۲۹تواضع کن آن را که دانشور است
به دانش ز تو قدر او برتر است
۳۰بود دانش آب و زمین بلند
ز آب روان کی شود بهره مند
۳۱کی افتد به کف مرد را در ناب
سر خود نبرده فرو زیر آب
۳۲زبان سوده شد زین سخن خامه را
ورق شد سیه زین رقم نامه را
۳۳چه خوش گفت دانا که در خانه کس
چو باشد ز گوینده یک حرف بس
۳۴همان به که در کوی دل ره کنیم
زبان را بدین حرف کوته کنیم
۳۵بیا ساقی و طرح نو درفکن
گلین خشت از طارم خم بکن
۳۶برآور به خلوتگه جست و جوی
به آن خشت بر من در گفت و گوی
۳۷بیا مطرب و عود را ساز ده
ز تار ویم بر زبان بند نه
۳۸چو او پرده سازد شوم جمله گوش
نشینم ز بیهوده گویی خموش
۳۹