بیا ای چو عیسی تجرد نهاد
تو را زین تجرد تمرد مباد
۱چو عیسی عنان از تجرد نتافت
سوی آسمان از تجرد شتافت
۲تعلق به زن دست و پا بستن است
تجرد ازان بند وارستن است
۳کسی را که بند است بر دست و پای
چه امکان که آسان بجنبد ز جای
۴ز شهوت اگر مرد دیوانه نیست
ز رسم و ره عقل بیگانه نیست
۵چرا بند بر دست و پا می نهد
دل و دین به باد هوا می دهد
۶چه خوش گفت دانا حکیمی که گفت
که دارم ز خواهنده زن شگفت
۷پدر زن که دختر به چشمش نکوست
دل و دیده اش هر دو روشن به اوست
۸بود بر دلش دختر آنسان گران
که صد گونه اندوه بر دیگران
۹کند سیم و زر وام بهر جهیز
که سویش شود رغبت شوی تیز
۱۰دو صد حیله در خاطر آویزدش
که تا از دل آن بار برخیزدش
۱۱ز ناگه سلیمی ز تدبیر پاک
نهد پا در آن تنگنای هلاک
۱۲ز جان پدر گیرد آن بار را
شود طوق کش غل ادبار را
۱۳یکی شادکانش ز گردن فتاد
یکی خوش که آن را به گردن نهاد
۱۴خرد نام آن کس نه بخرد نهد
که این بار بیهوده بر خود نهد
۱۵دو زن چون به هم همنشینی کنند
به کار جهان خرده بینی کنند
۱۶بشو دست امید از خیرشان
که در وادی شر بود سیرشان
۱۷زن از زن چو در مشورت یافت کام
گرفت افعیی ز افعیی زهر وام
۱۸ز زهر مکرر حذر کن حذر
وگر نه ز جان و جهان در گذر
۱۹مکن زن وگر زن کنی زینهار
زنی کن بری از همه عیب و عار
۲۰چو در گرانمایه روشن گهر
صدف وار بر تیرگان بسته در
۲۱جمال وی از چشم بیگانه دور
ز نزدیکی آشنایان نفور
۲۲ز حنای کس بر کفش رنگ نی
چو طفلان به هر رنگش آهنگ نی
۲۳به جز سبحه نپسوده انگشت او
نخاریده جز ناخنش پشت او
۲۴ز گلگونه عصمتش سرخ روی
رخش از خوی شرم گلگونه شوی
۲۵ز گردندگانش به خلوتسرای
نکرده به جز چرخ گردنده جای
۲۶ز تاب کفش رشته خیط الشعاع
ز آواز چرخش فلک در سماع
۲۷نکرده به پیوند کس سرنگون
نرفته چو سوزن درون و برون
۲۸چنین زن نیابی به جز در خیال
وگر زانکه یابی به فرض محال
۲۹غنیمت شمر دامن پاک او
که از خون صد مرد به خاک او
۳۰ولی آنچنان هم زبونش مشو
که داری به فرمان او دل گرو
۳۱همی زن بدو رای و می کن خلاف
که اینست رای درونهای صاف
۳۲برای زنان کار بهبود نیست
ورای زیان هیچ ازان سود نیست
۳۳